و من عاشقانه همبازی ات شدم
تقلب کردی و من
چشمهایم را بستم
تا فکر کنی
تو برنده ی بازی بودی...
بالاخره تمام شدی...؟
هر سال این روز را دلتنگ بودم از رفتنت،امسال اما
تمام شدن را از همان روز شروع آرزو کرده بودم.قبول کن امسال همراه خوبی نبودی زمستان عزیز...
امسال هیچ از زیبایی ات و شکوهت حس نکردم...روزهای زیبایی برایم نیاوردی ، لحظاتت به تلخی گذشت...عیبی ندارد ، تمام شد ، فقط قول بده اگر قرار شد سال دیگر هم نعمت دیدنت را به من ببخشی ، خوب و زیبا و خاطره انگیز برگردی و برایمان خاطره ای خوش رقم بزنی.قول بده...
انقدر دلهای مهربان و چشمهای خیس اینجا می آیند و میروند که خجالت میکشم باز هم از غصه و دلتنگی بنویسم...کسانی که با خواندن هر کلمه ام تلخکام میشوند و دل آشوبه میگیرند...من اما نمیتوانم در حین تلخکامی نقش آدمهای خوشحال و دلشاد را بازی کنم...هنوز طعم دل تلخ است.بر من ببخشایید.فقط برایم دعا کنید در سال پیش رو هدیه خاص خدا آرامشم باشد و بس...
شاید تا وقتی غبار دلتنگی از کوچه پس کوچه های دلم پاک نشود قلم را زمین بگذارم...اگر حال دل خوب شد که بازمیگردم وگرنه...
یادتان نرود دعایم کنید...
امروز چهل ساله شدم...
حس غریبی نیست، بیشتر حس عجیبی است، امروز قدم به چهلمین سال زندگیم گذاشتم، به نظر می رسد که از تپه بلندی بالا رفته ام و اکنون بر بلندای تپه ایستاده ام، هنوز نمی دانم سمت دیگر تپه را با چه سرعتی طی خواهم کرد، اما اکنون بر بلندای آن ایستاده ام.
سرعت آنچه زندگی می خوانیمش گاهی واقعاً ترسناک و حیرت زا می شود، باور نمی کنی که همین چند سال پیش در آرزوی تمام شدن روزهای خوش مدرسه رفتن بودی، مدرسه تمام شد و بعد دانشگاه رفتی و حسرت آن روزها را خوردی که قبلاً حسرت روزهای دیگر را خورده بودی، و من شروع به کار کردم، درس خواندم و کار کردم و اسم تلاش ها و تقلا ها و بعضا" جان کندن هایم شد "زندگی". و اکنون در آستانه ورود به چهل سالگی ایستاده ام. به اطراف خود که نگاه می کنم می بینم به اقتضای سن دیگر باید از هر گونه اشتباه احمقانه دور باشم، اما می خواهم باز هم تجربه کنم، نمی گویم در تمام طول این سفری که تا کنون داشته ام صرفا ناکام بوده ام، اما حقیقتا بیشتر جاها و عمده ترین قسمتها را،ناچارا"تسلیم بوده ام.به هر روی زندگی در جریان بوده است ومن هم همراه زندگی در حرکت، گاهی سعی کرده ام خلاف جهت آب شنا کنم، گاهی وقتها خسته و درمانده گذاشته ام آب به پیش براندم و گاهی تلاش برای پیشی گرفتن از سرعت زندگی داشته ام و گاهی آهسته قدم برداشته ام.
اکنون زندگی می خواهد فصلی دیگر در برابرم باز کند، فصلی که مقدمه اش دشوارتر شدن مداوم شرایط زندگی من است، اما چه دست سرنوشت برایم رقم خواهد زد، دیگر مطلبی است که دانسته یا ندانسته هنوز نمی شناسمش. زندگی، این معمائی که همیشه معتقدم "آن روزهای دور پشت پرچینی از امید به اشتباه حوا و سیب خود آگاهی و طمع آدم، جامانده است" در خواهد رسید و آن زمان تنها کسی توان پریدن از پرچین خواهد داشت که در روزمرگی گرفتار نیامده باشد.
در چهل سالگی هم که باشی
طنین صدای کسی که
تو را به "نام کوچکت"
بخواند و
پشت هر بار که صدایت میکند
"عزیزم"
بگذارد
میتواند عاشقات کند.
و تو
بعد از تمام شدن حرفهایش
دختربچهی هجده سالهای میشوی
که دوست دارد
بال در بیاورد
از شوقِ عاشقی.
در چهل سالگی هم که باشی
میشود آنقدر عاشقیات
پرهیجان باشد ﮐﻪ
خاطرهی گرفتن دست گرم مردانهاش را
در سرمای زمستان
روزی چند بار به تکرار بنشینی
و نقطهی اوج این خاطرهات
بستن گره روسری ات باشد
با دستهای او
وقتی ناگهان
با پوست صورتت برخورد میکند
و ابروهای پیچخوردهات را
صاف میکند.
در چهل سالگی هم که باشی
میتوانی بدوزی
دکمهای را که
از رویِ پیراهنِ آبیِ یقهسپیدِ مردانهای
افتاده است
روی زمینِ یخزدهی تنهاییاش.
در چهل سالگی هم که باشی
آن جوانهی کوچکِ روئیده در جانت
میتواند قد بکشد
و تو را سبز کند.
آن وقت در همان چهل سالگی
نمیتوانی آن ذوقزدگی شفاف چشمهایت
یا آن رنگپریدگیِ ناشی از دلشورههایِ نیامدنش را
لرزش صدایت را
جوان شدن صورتت را
پنهان کنی در پشت چهل سالگیات.
تو در چهل سالگی
به بلوغ عاشقی میرسی.
درست مثل دخترهای هجده ساله
با گونههایی سرخشده
به خاطر اولین بوسهی
نشسته بر پیشانی....
این روزها غوغای ازدواج دوم بهاره رهنما ،بازیگر سینما و تلویزیون تمام صفحات برنامه های مجازی را پر کرده، و ما جماعتی که از کوچکترین و بی اهمیت ترین سوژه ها هم برای ترکاندن فضای مجازی نمیگذریم هر کدام به اندازه وسعمان برای تصمیم بهاره رهنما اظهار نظری میکنیم.بعضی ها تبریک میگویند،ببعضی ها تعجب میکنند،بعضی ها انتقاد میکنند،بعضی ها ممتنع اند،و بعضی ها هم که اتفاقا تعدادشان از همه بیشتر است اظهار ناخوشایندی و بعضا" اهانت میکنند.اما من حس خوبی دارم،حس خوبی دارم از اینکه میبینم یک زن چهل و چند ساله بتواند به دور از قضاوتهای جامعه عاشق بشود و به خودش برسد و همانطوری زندگی کند که دلش میخواهد .سن فقط برایش یک عدد باشد و رو به جلو برود.کاش قضاوتها جسارت زندگی کردن را از هیچ زنی بنا بر سن و شرایطش سلب نکنند.
کار بجایی کردی بانو...خوب کردی که پای دلت رفتی و گوشت را بروی قضاوتها ، خواستها ، و بعضا مزخرفات یاوه گویان جامعه که همه چیز را برای یک زن ننگ میدانند بستی.البته روی سخنم صرفا شخص بهاره رهنما نیست. تو نه بازیگر مورد علاقه منی و من نه شیفته اجراهای توام، نه شناختی از شخصیتت دارم و نه برایم یک شخص برجسته و یا حتی قابل تاییدی. اما بحث جسارتت بحثی جدای از علایق و تایید من است . تابوشکنی آشکارت تقریبا میشود گفت همه کاربران فضاهای مجازی را به سخن درآورده . بعضی ها از کارت عصبانی هستند ، چرا که تفکر "با لباس سفید آمده ای و با کفن سفید میروی" زن ایرانی را زیر سوال برده ای. زن ایرانی که شاید هیچ وقت در فاصله پوشیدن این دو لباس سفید نتواند لباس دلخواه و دلبرانه ای به تن کند و نگران جیب خالی همسرش و حرف مفت یاوه گویان نباشد . بعضی ها کارت را بی حیایی محض میدانند. اما تو نادیده بگیر...تو حتی اگر زن با حیایی نباشی ازدواجت بی حیایی نیست ، چرا که منطقی ترین پاسخ به منطقی ترین خواسته انسانی ات بوده . ازدواج دوباره تو ننگ نیست بانو، مردانی ازدواج دوم تو را ننگ میدانند که خودشان با سر افراشته به تعدادخیانتهایشان افتخار میکنند!!
مرد یا زن فرقی نمیکند ، همه انسانها حق عاشق شدن و عاشق زیستن را دارند. مگر من و تو چقدر ، چند درصد در دختر بدنیا آمدن خودمان دخیل بوده ایم که حالا باید بهای زن بودنمان را بدهیم...؟؟
یکی باید بیاید روشنمان کند تا با این حقیقت کنار بیاییم ، حقیقت مونث بودنمان در جامعه نر پسند. چرا ازدواج سوم و چهارم فلان هنرپیشه مرد سوژه عکاسها و حرافها و نقادها نشد ؟؟؟اگر عشق یک احساس نهادی است پس برای ما هم ننگ نیست. برای ما و قربانیان تبعیض که همیشه فقط یک زن دیده شدیم نه یک آدم. و زنیتمان انسانیتمان را تحت الشعاع قرار داد.
سالهایی به ابدیت یک عمر از ترس قضاوتها، دخترانه های ناتمام و زنانه های غم انگیزمان را پشت نقاب بی نیازی و بی تفاوتی پنهان کردیم . آرزوها و رویا هایمان را سرکوب کردیم و همه فکر کردند داریم زندگی میکنیم...
چه کسی گفته مرگ وقتی است که قلب نزند و مغز بخوابد؟ نه ، مرگ وقتی است که بی آرزو شوی...وقتی که چشمهایت را میبندی و هیچ رویایی پشت پلک بسته ات نیست...
چه اشکالی داشت که صدای خنده ما هم بلند میشد و به گوش همه میرسید و افکار تار عنکبوت گرفته تاریخ را به ورطه نابودی می کشاند؟ شادمانیهای زنی که راه را گم کرده بود چه ایرادی داشت؟
مگر ما برای شکست نخوردنمان نجنگیدیم؟ مگر تمام قوایمان را بکار نگرفتیم که بازنده میدان نباشیم ؟ وقتی که ورای همه جنگیدنهای ما دستی بود که از نیرو و اراده ما فراتر بود از دستهای ما چه کاری برمی آمد ؟ مگر ویرانه ها رمقمان را نگرفتند ؟ مگر مثل سلحشوری که در پایان جنگ با لشکری مرده و شکست خورده به همه از دست رفته هایش ، به میدان آتش گرفته زندگی اش مینگرد، سالها مبهوت و شوک زده نبودیم ؟؟
نمیدانم تو چقدر خستگی کشیده ای و به عشق تازه ات چقدر امید بسته ای ، نمیدانم هنرپیشه بودنت و نوع تربیت و فرهنگ و باورهایت چقدر احساساتت را تحت الشعاع قرار داده ، اما میدانم که قطعا به عنوان یک ن مراحل عاطفی سختی را پشت سر گذاشته ای . کور باش و کر باش و از عشقت لذت ببر..
خدایا خستگی را از تن تمام زنهای خسته سرزمینم بگیر...
خدایا ممنون که صدای افکارمون بلند نیست!!ممنون که به آدمهای معمولی مثل من جایگاهی برای قضاوت نبخشیدی...ممنون که ستارالعیوبی...
خواب بد دیدم و می دانم تمام امروز را سر درگم خواهم بود. مدام در آن همه سکوتم ، در آن دیالوگ، در آن نگاه ...
باید جایی باشم که کسی منو نشناسه و حرف بزنم
این روزها اصلا خوب نیستم،دچار فشار های شدید شدم.ضعیف شدم
اشک می ریزم ،بغض دارم ،خوب نمیشم...
بعد از این همه سال تازه دارم باور می کنم کی هستم و با چه مشخصاتی!
گاهی گریه می کنم که چرا من ... با این شرایط زندگی باید این جوری می شدم...؟
کاش یکی بود که می گفتم براش و آخر حرفام لبخند می زد و می گفت گریه نکن،تقصیر تو نیست،اشتباه تو نیست من کنارتم و درکت می کنم ...
اما اگر بگم...
از دست رفت
یا چتر باز نشد،
یا باران بند آمد...
زنی که موهاش رو کوتاه میکنه حال دلش خوب نیست...
وقتی همه ی خاطرات دور و نزدیکت را مرور می کنی،
آن همه دوست، دور و نزدیک
دلت سرد می شود وقتی دیگر بغضت برای نبودن ها نمی ترکد....
هیچ به تفاوت احمقها و بیشعورها فکر کرده اید تابحال؟
همه ما گاهی احمق می شویم،اما بیشعور نه.حالا بعضی کمتر و بعضی ها بیشتر.حقیقتش را که بخواهید از دیدگاه من نه حماقت جرم است و نه احمق مجرم.
احمق مجرم نیست،بیمار است.یعنی معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند.خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند، نه احمق!
احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند...
بیشعور ها داستانشان با احمق ها فرق دارد.
کسی که برای دادن آب میوه صلواتی یک خیابان را می بندد بیشعور است؛
کسی که ساعت سه صبح بوق میزند بیشعور است؛
کسی که بخاطره تعصب، راهِ تفکر را برخود و جامعه میبندد بیشعور است؛
کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد بیشعور است؛
کسی که به خود اجازه مداخله در تمام کارها را میدهد و بدون تخصص و آگاهی حکم می دهد بی شعور است؛
کسی که مدام در حال قضاوت بیجای دیگران است بیشعور است
و...
این ها بیشعورند. حالا یا از نوعِ احمقِ بیشعور، یا از نوعِ پرفسورِ بیشعور.
احمق بودن درد ندارد، درمان هم ندارد،
ربطی هم به شعور ندارد،
بیشعوری از جای دیگری می آید،
از خانه و مدرسه، میزان مطالعه، ازخود شیفتگی، از بی وجدانی، از فرهنگِ فاسد، از نا آگاهی و عدم تمایل به آگاهی، از تعصباتِ بیجا در هر زمینه ای...
بیشعوری واگیر دارد.هم درد دارد و هم درمان.
مشکل ما،احمق ها نیستند.مشکل ما،هیچوقت احمق ها نبودند،
مشکل ما،همیشه بیشعور ها هستند...
به خاطر "هیچکس" های زندگیمان...
در زندگی هر کدام از ما "هیچ کس"های زیادی هست.
وقتی ميگویم هيچكس،يعنی دقيقا هيچكس.
روزای زيادی بايد بگذره تا آدم قانع بشه فقط خودش هست و خودش، تا باورش بشه از بقيه، جز یه اسم و چندتا خاطره ی كوچيك چيزی براش نميمونه...
بيست سال ، چهل سال ، هفتاد سال زندگی، فقط برای تلنبار كردن اسم روی اسمه،براي جايگزين كردن خاطره رو خاطره اما حاصل جمع همشون صفره...
یه روز ميشينی عمرت رو ورق ميزنی، سير تا پيازت رو واسه خودت تعريف میکنی اينجاست كه میفهمی...
چقدر برای هيچكس نگران شدی...
چقدر برای هيچكس غصه خوردی...
چقدر برای هيچكس دلتنگ شدی...
چقدر برای هيچكس دعا كردی...
چقدر برای هيچكس بودی...
به خودت ميای، به اطرافت نگاه ميكنی هيچكس نيست...
دقيقا هيچكس...
نه ناراحتم،نه غمگین،نه عصبی.فقط خوشحال نیستم...
احساس مبهمی که این روز ها درگیرم کرده.
لطفا اگر کسی مرا می فهمد این (بدون شرح) را برایم شرح بدهد.