وای باران باران

هیچ کس باری ز دوشم برداشت...

بلکه دردی بر سر دردم گذاشت...

+ نوشته شده در 93/04/22 19:0 توسط باران56 |


روزمرگی شاید هیچ ربطی به بالا رفتن سن نداشته باشد. شاید هم داشته باشد.

آدم از یک جایی به بعد اشتیاقش را از دست می دهد، دیگر دلش نمی خواهد با آدم های جدیدی آشنا شود، باهاشان هم صحبت شود، بشناسدشان، می خواهد محیط امن اطرافش را حفظ کند، با همان دو ،سه آدمی که می شناخته، طرف باشد.حتی اگر بداند، نامردند، نارو می زنند، دست کم می داند دهان که بازمی کنند چه می خواهند بگویند، این آدم ها با تمام بدی شان برایش بی خطرند.

اصلا گیرم که تنهاست هیچ کس را هم ندارد، از یک جایی به بعد آدم دیگر نمی تواند تنهایی اش را با کسی قسمت کند. تنهایی یک زمانی سخت بوده، سهمگین بوده، اما حالا هر تازه واردی به چشم مزاحمی دیده می شود که قرار است آب های راکد تنهایی را به هم بزند و دریای زندگی را متلاطم کند...

شاید "محتاط شدن"از عوارض بالا رفتن سن باشد...ناگهان می ایستی و اطرافت را نگاه می کنی. حس می کنی به قدرکافی آدم ها را دیده ای، شوق شناختشان را داشته ای، هیچ کدامشان آنی نبوده اند که خیال می کرده ای. دیگر شوق هیچ کس را نداری...
شاید من اشتباه می کنم. شاید دارم چیزهای بی ربط را به هم ربط می دهم. کاری که خیلی
وقت ها انجامش می دهم. اما نوشتن برای همین است نه؟ برای فهمیدن این که چیزها به هم
مربوطند یا نه؟

شاید محتاط شدن روز مرگی نمی آورد. شاید هم وقتی شوقت را به آدم ها از دست دادی. وقتی ساعت ها کنارشان نشستی و با بی تفاوتی نگاهشان کردی، و دیگر اطرافت هیچ اتفاق جالبی نیفتاد و اگر هم افتاد برای تو جالب نبود، از همان جاست که همه چیز شبیه هم می شود...

آدم ها فقط یک مشت آدمند. اتفاق ها فقط یک مشت اتفاقند که می افتند و تو شبیه کسی هستی که چشمش روی سطرهای کتاب است اما نمی تواند آن ها را بخواند، سطرها گنگ و نامفهوم شده اند، و تو نه توی فضای کتابی، نه هیچ جای دیگر. هیچ چیز مفهوم خاصی ندارد... این روزمرگی است؟ یا چیزی بالاتر از آن...؟

+ نوشته شده در 93/03/12 19:37 توسط باران56 |

بعضی اتفاقهای خوب

انقدر دیر می افتن که

باید رو به آسمون کرد و گفت:

وقتش گذشت...

مال خودت...

+ نوشته شده در 93/03/12 16:28 توسط باران56 |

 می‌گویم امیدوارم خدا به خاطر زن خلق کردن‌مان بعدا یک جوری جبران کند...

می‌گویم زن که باشی، ازدواج نکنی، نه درد بی‌شوهر ماندن که درد "مادر نشدن"، همیشه وجودت را می‌خورد. سال به سال که روی سنت می‌رود نه بخاطر اینکه مردی نداری که دوستت داشته باشد، که بخاطر اینکه همین‌طور با بالا رفتن سنت از احتمال مادر شدنت کم می‌شود، رنج می‌کشی. به خودت می‌آیی و می‌بینی توی اتوبوس، توی خیابان، توی پارک ناخودآگاه به مادرها و بچه‌های توی بغل‌شان خیره شده‌ای و بهشان لبخند می‌زنی. دلت به هزار و یک دلیل هم که ازدواج نخواهد، مادر شدن می‌خواهد... ازدواج بکنی و بچه‌دار نشوی، غصه‌ات دوبرابر می‌شود لابد. لابد از یک طرف باید دائم سرت از این بترسد که مردِ به خاطر بچه تو را به کسی نفروشد، خیانت نکند، نپرد. و از طرف دیگر دائم خودت خودت را می‌خوری که بگذارم بروم از این زندگی، چرا مردی را بی‌خودی پاسوزِ خود ناقصم کرده‌ام؟... ازدواج بکنی و بچه‌دار بشوی آن وقت یعنی به تعداد بچه‌هایی که داری، وجودت را تقسیم کرده‌ای. وجودت را تقسیم کرده‌ای و وقتی بخشی از وجودت بیمار می‌شود، انگار خودت بیماری. وقتی یک بخشی‌ش را صبح می‌فرستی مدرسه، دلت بی‌تاب است که بلایی سرش نیاید. بزرگش می‌کنی و می‌فرستی‌اش توی خیابان و دلت بی‌تاب است که توی این جامعۀ پر از گرگ بلایی سرش نیاید، کارش درست شود، پولش به راه باشد، زنش خوب باشد، شوهرش بساز باشد... غصه‌های او یعنی غصه‌های تو، دردهای او یعنی دردهای تو... باز بزرگ‌تر می‌شود و بی اعتنا به اینکه بخشی از وجود توست از تو می‌کَند و می‌رود پی زندگی‌اش و تو می‌شوی یک آدمی که تکه‌ای از وجودش را گم کرده، تکه‌ای از وجودش ازش جدا شده، نیست. آن وقت می‌شوی یک وجود همیشه بی‌تاب. می‌شوی یک مادر همیشه چشم به راه، همیشه گوش به زنگ. می‌شوی خودِ غصه...

خب به نظرم خدا باید یک روزی همۀ این‌ها را یک جوری جبران کند. یک آدم، آن هم آدمی با شانه‌های ضعیف، مگر چقدر می‌تواند بار غم و غصه و درد و بی‌تابی را به دوش بکشد...؟

 

+ نوشته شده در 93/03/12 11:42 توسط باران56 |

می‌روم توی حیاط
رخت‌ها را از روی بند جمع می‌کنم
باد می‌پیچد توی موهای بلندم
باد می پیچد توی چین‌های دامنم
باد می‌پیچد توی رخت‌های تمیز...

رخت‌ها بی‌تاب‌اند
من بی‌تابم
آفتاب اما مهربان می‌تابد...

رخت‌ها زیر آبی آسمان ِ بعد از باران می‌درخشند
آن‌ها را برای دیدن تو شسته بودم
تو نیامدی...
رخت‌ها از روی بند جمع شدند، نپوشیده ماندند کنج کمد
و بعد از آن هر بار به تنم رفتند، 
فکر کردم اگر مرا اینطور می‌دیدی دوست داشتی...؟

رخت‌ها پیر می‌شوند
من پیر می‌شوم
تو هنوز نیامده‌ای...
آسمان بعد از هر باران هنوز صاف و آبی می‌درخشد
و آفتاب هنوز مهربان می‌تابد...

+ نوشته شده در 93/03/10 18:22 توسط باران56 |

 

باید کسی را پیدا کنم که  دوستم داشته باشد

آنقدر که یکی از این  شبهای لعنتی

 آغوشش را برای من و یک دنیا بغض پنهانم بگشاید

هیچ نگوید...هیچ نپرسد...

+ نوشته شده در 93/03/03 4:16 توسط باران56 |

 

مادر منو ببخش که از هر کی دلم میگیره،واسه هر کی دلتنگ میشم

آخرین جایی که میام خودمو خالی میکنم جلو چشمای دلسوز تو بوده...

بخاطر اشکی که تو تمام این سالها توی چشمهای معصومت جمع شد ، شرمنده ترینم...

در آخر هم همه تنهام میذارن بجز چشمهای همیشه نگران تو...

 

+ نوشته شده در 93/03/03 3:54 توسط باران56 |


باید باکره باشی...
برای اسایش مردانی که پیش ازتوپرده ها دریده اند...
چرایش را نمیدانی...
فقط میدانی:"قانون" است، "سنت" است،"دین" است
قانون وسنت رامیدانی "مردان" ساخته اند
امادرخلوت خود می اندیشی به "مرد" بودن خدا...
وگاه می اندیشی که نکند "خدا" را هم مردان ساخته اند....

+ نوشته شده در 93/02/09 21:4 توسط باران56 |

یه وقتایی دلم میخواد یکی از پشت سر چشمامو بگیره

و ازم بپرسه اگه گفتی من کی ام؟

منم دستاشو بگیرم و بگم،

هر کی هستی بمون که خیلی تنهام...

+ نوشته شده در 93/02/07 23:52 توسط باران56 |


کعبه به چه کارم می آید!!

طواف "مادری" را میکنم

که برای لمس دستانش

"وضو" باید ساخت...


روزت مبارک "مادر"...

+ نوشته شده در 93/01/30 23:23 توسط باران56 |

بعضی وقتها تلاش می کنی تا یک باور مهم را بپذیری

ماه ها و سالها با خودت دست و پنجه نرم می کنی

تا اینکه یک روز با ذره ذره ی وجودت ، به آن باور می رسی ،

آرزوهایت ، تلاش هایت ، اهدافت و تمام معیارهای زندگی ات را با آن باور یک سو می کنی ...

اما ...

اما یک روز به باورت شک می کنی ؛ تردید می کنی !

سردرگم می شوی میان واقعیت و باورت

... آن روز ، تمام وجودت می لرزد ، می ترسد...

...وحالا ، آن روز برای من فرا رسیده است ...

+ نوشته شده در 93/01/13 20:21 توسط باران56 |

 

صبح سیزدهمین روز فروردین است.دلم بهانه ۱۳ بدرهای کودکی ام را گرفته...

بی حوصله گی این روزهایم نحسی کدام سیزده بوده که بدر نکرده ام...

اشکهایم تاوان اجابت دعای یک سیزده آفتابی سالهای دور است...

اما حالا...

گیرم که نحسی 13 را بدر کردم،با 14 چه کنم...؟؟؟

کاش تمام سیزده های زندگی ام بارانی بود...


+ نوشته شده در 93/01/13 10:54 توسط باران56 |


من به هيچ وجه خدا را لمس نكرده ام، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست ،اگر هر دعايی را هم اجابت كند، همينطور... 

 همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود ، ميدانی .... عظمت چيزها دراين نيستی است ، اين را هم ميدانم كه عظمت دعا، زيبايی سكوت است و عشق فقط از جايی شروع می‌شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت» ....

+ نوشته شده در 93/01/04 23:14 توسط باران56 |


باید باور کنیم

تنهایی ... تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای که در خلوت خانه پیر می‌شوی

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن...

دیر رسیدن...

 

+ نوشته شده در 93/01/03 19:51 توسط باران56 |


تقويم اتاقم پر است از روزهايي كه از اول فروردينش يك به يكش را خط زده ام تا اسفند شوند و بر جان و دلم خط انداخته اند تا تمامم كنند ...

حرف من تمام آن روزهاييست كه نمي دانستم تلخي و سياهيش را به اول و آخر كدام روز ديگر حواله كنم تا سالم سالي نو شود ...

وقتی دي و بهمن به پايان مي رسد و اسفند به نيمه٬حس ميکنم ديگر دارد تمام ميشود آن کابوسی که سال پيش ديدم و آغاز مي شود خواب هر ساله ای که بر آينده مبهم خود خواهم ديد...

 هر چند٬ پيشتر هم شنيده بودم و گفته بودم  ، عمر چندان هم کوتاه نيست...

+ نوشته شده در 92/12/29 11:46 توسط باران56 |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

93/04/01 - 93/04/31

93/03/01 - 93/03/31

93/02/01 - 93/02/31
93/01/01 - 93/01/31
92/12/01 - 92/12/29
92/11/01 - 92/11/30
92/10/01 - 92/10/30
92/09/01 - 92/09/30
92/08/01 - 92/08/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/05/01 - 92/05/31
92/04/01 - 92/04/31
92/02/01 - 92/02/31
92/01/01 - 92/01/31
91/12/01 - 91/12/30
91/11/01 - 91/11/30
91/10/01 - 91/10/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/07/01 - 91/07/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
آرشيو



قالب های جدید وبلاگ
LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:





عینک دید در شب