|
از
تمام دلتنگی ها ،غصه ها، اشک ها و شکایت ها که بگذریم تو
که میخندي خوشبختم... تو كه به جرم اينكه بهشت زيربايت بود دنيا را براي خود جهنم
كردي روسری
ایت را بردار تا ببینم، "مادر"
روزت مبارك... + نوشته شده در 92/02/10 19:26 توسط باران56 |
ناامیدی ام را، به ناخوش احوالی ِ بی در و
پیکر ِ این روزهایم ببخش خداوند، رنجور ِ یک دنیا بی دفاعی
ام، به بی کسی ات قسم... + نوشته شده در 92/02/01 20:16 توسط باران56 |
گاهی
وقت ها + نوشته شده در 92/01/31 20:30 توسط باران56 |
زخمی بر پهلویم است وخون میچکد وخدا نمک می پاشد؛ من پیچ
میخورم وتاب میخورم ودیگران گمانشان که میرقصم!
زیرا
به یادم میآورم که سنگ نیستم،چوب نیستم خشت وخاک نیستم که انسانم...
+ نوشته شده در 92/01/31 0:13 توسط باران56 |
دست از ضجه های پای
نماز بر نخواهم داشت، این بار تو باید ثابت کنی که خدایم هستی بندگی ام را چقدر به آزمون خواهی کشید؟ ازخود باری پرسیدی که من با
این قلب کوجکم برای اینهمه باری که بر دوشم نهاده ای تحمل دارم؟ روزی که سرنوشت
مرا مینوشتی خیلی چیزها یادت رفت، به من دل دادی
اما هر چه را که به آن دل بستم از من گرفتی، به من غم دادی
اما شانه ای برای گریستن ندادی، مرا زن آفریدی
اما فرصت ندادی زنانگی کنم، آنقدر در فشارهای
مردانه غرقم کردی که فراموش کردم "زنم"، که باید کسی نازم
را بکشد، که باید کسی
اشکهایم را پاک کند... بگذار برای
نخستین بار اینها را شب اول مردنم من از تو بپرسم! فقط امیدورم
خدایی کنی و گناهانم را هم مثل آرزوهایم نادیده بگیري.... + نوشته شده در 92/01/29 20:18 توسط باران56 |
دلم حضور مردانه می
خواهد
+ نوشته شده در 92/01/29 1:20 توسط باران56 |
اين روزهايم به تظاهر می گذرد ... اما چه سخت می کاهد از جانم اين نمايش… + نوشته شده در 92/01/28 23:33 توسط باران56 |
اندوه که از حد بگذرد + نوشته شده در 92/01/25 20:34 توسط باران56 |
گاهی بعد از یک طوفان طولانی.. آرامی.. اما نه آرامشی از روی درمان و آگاهی.. نه از خوب شدن جراحت های عمیق.. + نوشته شده در 92/01/25 0:8 توسط باران56 |
خــــــــــــدآیـ
ـآ هیچ میــــدانی دـــلیل
ِ این همـــ ـه تنــهآیی هـــآ تنـــآقُض
بیــــن آفرینش توـست؟ اینـــــکه
هـ ـرچـه از احــسآس دَمِ دستت بـــود بـــآ
خــآکِ "حـــوا "یکی کـــردی ریختــی در وجــــودِ" آدم "هــــآ!!!! + نوشته شده در 92/01/24 20:3 توسط باران56 |
از درس و رشته ی مورد علاقه گرفته تا ... انگار که هردفعه ، یه تکه وجودم سوخت و
خاکسترش را باد برد .وحالا جای خالی "بودن"هایی که "نیست" شد آزارم میدهد .... حالم از هرچی دلبستگی ست به هم می خورد ... وقتی یك چیز جدید می خرم ، به جای لذت
، نفرت تمام وجودم را پر میکند. تامیام کمی ذوق کنم ، از خودم
بدم میاد. باخودم می گم انقدر حقیر شدی که با این آت و آشغالها ذوق زده بشی بدبخت! نفهمیدم تعادل
زندگی ام چه وقت، چگونه ، و به دست چه کسی اینطور به هم خورد... دلم تنگ روزهایی
است که ساده گذشتند و پشیمان از کلمه کوتاه بله که مسیر زندگیم را ناجوان مردانه
تغییر داد... هزینه ای که بابت
این سالیان خاموشی و فغان درون باید به زندگیم
بپردازم آنقدر سنگین است که قامت بودنم زیر آن خم شده است... سالهاست پنهان شده
ام پشت لبخندی که درد میکند... دلایل بودنم را هر روز مرور میکنم ،هر رور ار تعدادشان كم ميشود؛آخرین باری که
شمردمشان یک دلیل بيشتربرایم نمانده بود... + نوشته شده در 92/01/23 19:55 توسط باران56 |
مــــــــــــرگ
انســـان زمــــانـــی اســت کـــه : + نوشته شده در 92/01/21 23:11 توسط باران56 |
من خو گرفته ام
به حضور ساکت ِ تو
وقتی حوادث روز را
با تو مرور میکنم
به لبخند ِ مرموزت
زمانی که
از هیجان ِ یک
اتفاق ِعاشقانه
دست هایم را تکان می دهم
و لحظه به لحظه را برایت
شرح میدهم...
من به عبور تواز کنارم
و نگاهت به من
وقتی در ازدحام آدمها
تو را از یاد می برم..
به نوازشت وقتی
اشـــکهایم صورت تو را هم
خیــس میکند
به منطقت
و اخمی که میکنی
تا من اصرار به گناه و خطـایی نکنم
من به تو
عـــادت کرده ام
"تنهایی"عزیز..
همــه تو را جــدایِ از من می دانند
ولی تو + نوشته شده در 91/12/20 18:11 توسط باران56 |
آسمان چه رعدو برقي ميزند ميفهمم اوهم ته ترين نقطه دلش گرفته است، ولي علتش با خداست… آسمان هم مثل من انگار دلش كه مي شكند تا جار نزند و چند سياره سير مرواريد توي گردن زمين نپاشد خيالش آسوده نمي شود … باران هنوز به شيشه ي غبارگرفته ي پنجره غريب اتاقم تذكر مي دهد كه آسمان حالا حالاها كار دارد تا سبك شود و من به داشتن چنين همدرد بزرگ و بلند و مهربان و باعظمتي به خود مي بالم… مي روم سر وقت پنجره كه يك دل باران بگيرم و باران بشنوم و باران بگريم… باران هم بند بيايد غم دلم بند نمي آيد اين ها هيچ كدام دست من نيست تقصير كه نه كار دست هنرمند زندگي ست… كه مدام طوفان خلق ميكند و ناز مي بافد و جنون مرا پررنگ مي كند وداغ مرا سياهتر... و من قهر کرده ام با خورشید که اگرتابیده بود شاید من چهره زندگیم را زیباتر میدیدم.کاش پنجره آنقدر مه مینوشید که من راهم را از ابتدا شفاف تر می دیدم... اي آسمان تنها تو هستي كه بر سر مزار روياهايم مي آيي و محض خاطر نان ونمك سفره هميشه باز دلم اشكي، باراني؛ بغضي؛ مي ريزي … خيلي ها چون من كه كسي سر ازآشفتگي قلب شكست خورده شان درنياورد ميميرند...درست عين من... + نوشته شده در 91/12/18 23:51 توسط باران56 |
زنی را دیدم: + نوشته شده در 91/12/14 20:6 توسط باران56 |
|