شیشه پنجره راباران شست ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهدشست...

آرام نشسته ای در سکونی خلسه آور. ناگهان دست هایت سرد می شوند و سراپایت می لرزد. گرما از وجودت می رود و هراس جایش را می گیرد. عشق پیچیده است؛ لحظه ای گرمت می کند و اندکی بعد سردت. انگار در جاده ای و نمی دانی پایت را روی گاز فشار دهی تا زودتر برسی یا ترمز بگیری و بیشتر نگاه کنی. نمی دانی راه زیباتر است یا مقصد. عشق پیچیده است؛ بعضی روزها را کند می کند بعضی ها را تند. لحظه ای قلبت تند می زند، لحظه ای چنان آرام که به زنده بودنت شک می کنی. آرام آرام به همه جا نفوذ می کند، به اندیشه ات، به جسمت، به روحت. مقاومت می کنی، می ترسی از این موجود مرموز، نمی خواهی وارد حریمت شود. دوباره سرک می کشد، دوباره رخنه می کند، نمی دانی دوست است یا دشمن، به قصد خیر آمده یا شر. همچنان مقاومت می کنی. روزها و شب ها با خودت کلنجار می روی، می خواهی ایمان بیاوری به آنچه قرار است آغاز شود. تردیدها امانت را بریده اند. حس می کنی نفس کشیدن دشوار است.

در یک لحظه طوفانی این دوست یا دشمن بر تو غلبه می کند، شکستت می دهد. سربازی شکست خورده در جنگ چه می کند؟ می نشیند به نظاره آن بلای نازل شده. به نظاره می نشینی. نگاه می کنی و باورت نمی شود این خودت هستی که او را به خانه راه داده. تو آن جا آن دور نشسته ای و خودت را می بینی که با او درد دل می کنی، کودکی می کنی، می خندی، گریه می کنی و بی هراس پیش می روی.

دو پاره شده ای،

یک پاره ات مدام خودت را نیشگون می گیرد تا فاصله ات را با او بیشتر کند. این پاره از وجودت هنوز پر از تردید است، هنوز هراس دارد، هنوز زمان می خواهد. این پاره از وجودت معلمی است که می بیند شاگردش در راه دیگری افتاده و مدام نگران است که مبادا بیراهه باشد...

پاره دیگر، به سوی عشق و گرمایش می دود، چون طفلی که سال هاست از مادرش دور افتاده. این پاره کودکی است پر از احساسات، پر از آرزوهای کودکانه. این پاره می خواهد که از دیوار بالا برود تا آن طرف دیوار را ببیند. برایش مهم نیست که ممکن است دست یا پایش بشکند؛ تنها مشتاق رسیدن به بالای دیوار است و منطق نمی شناسد...

عشق پیچیدگی ها را افزون می کند. وجودت را دو پاره می کند. عشق معجونی است از هراس، دلهره، گرما، سرما، زیبایی، سکون، آرامش، دوستی، توجه و هر آنچه می شود واژه اش را یافت و نوشت یا نیافت و ننوشت.

عشق همان اندازه که از تنهایی دورت می کند، تو را با تنهایی ات تنها می گذارد. او می خواهد کمکت کند تا دست در دستش بگذاری و بی هراس از دیوار بالا روی اما چون کودکی سرکش می خواهی دستت را رها کنی و اندکی بعد وحشت زده از بلندی دیوار، به سویش بر می گردی و عاشقانه دست در دستش می گذاری و این سرکشی و تسلیم، مدام تکرار می شوند...

عشق تکیه گاه است اما ترس از خالی شدن پشتت، تو را از تکیه دادن منع می کند...

می خواستم همیشه بی تکیه گاه بنشینم، اما لذت داشتن تکیه گاه وجودم را دو پاره کرد...

+ نوشته شده در  93/11/11ساعت 17:47  توسط باران56  | 

گاهی رگ احساسم گویی بسته می شود

نه دیگر چیزی را حس میکنم که بنویسمش

و نه دیگر توانی برای تلاش حس کردن می ماند...

ولی امان ... امان از وقتی که چیزی را حس کنم ...

سالها میماند رنگ و بوی آن در عمق وجودی وجودم...

مرا همین که هر چیز را با احساسم می پذیرم کافیست ... برایم زیباست!

اما چه غم انگیزانه زیباست ...

 

+ نوشته شده در  93/11/09ساعت 18:45  توسط باران56  | 

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

صدق وبی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم کلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست...

+ نوشته شده در  93/11/09ساعت 18:11  توسط باران56  | 

 

زن "دست نوشته ای از فروغ فرخزاد" زن که باشی گاهی...

 
  زن که باشی گاهی کم می آوری دست هایی را که مردانگی شان امنیت می آورد و شانه هایی را که استحکام آغوششان لمس آرامش را به همراه دارد. دست خودت نیست زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی... پناه ببری... ضعیف باشی... دست خودت نیست زن که باشی گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد. زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه که دلش بلرزد و صدایت کند: بانو.... دست خودت نیست زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد. دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی. میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی... میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی... زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی زن که باشی... هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!! بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید....... زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند..... زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!! خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی... زن که باشی ترس های کوچکی داری ! از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت و از خیابان های بدون عابر می ترسی ! از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی ! از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....! زن که باشی ترس های کوچکی داری ، به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند ... و همیشه این تویی که مقصری ! زن که باشی مهربانی ات دست خودت نیست خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند دلرحم می شوی حتی در مقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند زن که باشی زود می بخشی ، زود می رنجی ، زود می گریی ، زود می خندی... چون سرشاری از احساس زن که باشی درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛ در باره‌ی لبخندی که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی درباره‌ی زیبایی‌ات......که دست خودت نبوده و نیست درباره‌ی تارهای مویت که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت می‌کنند تو نترس و زن بمان احمق‌ها همیشه زیادند نترس از تهمت دیوانه‌های شهر که اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ... و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند. و شکستهایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم هستی… که خیلی می ارزی. و می آموزی و می آموزی با هر خداحافظی یاد میگیری زن که باشی عادت می کنی به نارو خوردن....! به اینکه: "آدم"ت برود با "حوا"ی دیگری، و تنها شریک تنهائیت ، تنهایت بگذارد.... و بی آدم شوی ،بی هوا ..... هم نفست، برای دیگری نفس بکشد.... تو دیگر نفس نداری برای ادامه... و چقدر سخت است اینگونه مردن... زن که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی همیشه و هر لحظه دست خودت نیست زن که باشی آفریده میشوی برای عشق ورزیدن .. برای نگاههای مهربانانه .. برای بوسه های آتشین زن که باشی تمام تنت طعم تلخ عطر گس مردت را میطلبد زن که باشی سرشاری از عاشقی های ناتمام پر شده ای از زیبایی ،از هر زیبایی... زن که باشی اما دست خودت نیست اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت بی آنکه ذره ای کم بگذاری...
+ نوشته شده در  93/11/01ساعت 18:26  توسط باران56  | 

 

 چقد خاک خورده دلم ... چقد بی فکری کردم برای دلم و هرچه که دوست دارد ... چقدر پشت کردم ... چقدر لبخند و صبوری و "صبر کن به دلم"که "بیخیال شو"... چقدر بی نظمی ...... چقدر دلم هوای سفر کرده برای دلم ... هوای اینکه آدم برود، کَم باشد ولی همیشه انگار که زیااااد ... انگار که تا سالهای سال جایش خالی ... دلم هوای رفتن کرده هوای هرچه بادا باد...هوای پس کی میشود تمامِ فصل های رنگ رنگِ سال به دلِ گلم گوش کنم که چه میخواست ... راضیش کنم ... کارهایی کنم که انگارَ زندگی هست، من زنده ام، من سرشارم از زندگی، من خیلی خوبم" ... و جمله هایی دقیقا به همین سادگی ... چقدر دوست دارم زودتر یک چیزهایی تمام شود و یک چیزهایی شروع ... انگار که شروعِ زندگیست ... من همان روز هرچه که شمع باشد فووووت میکنم ... کاش باشد ... کاش باشد روزی که به دلم گوش کنم ... میدانم دیگر عاقل شده ... دیگر اگر حرف هایش هم کودکانه باشد و بازی بخواهد در آستانه ی میانسالی، بازی اش بازی های خوب است ... هرچقد هم بهانه هایش را کودکانه بگیرد ولی عاقل است ... بازی های سرشار از زندگی ... یک روز خوبش میخواهم کنم کاش باشد...

+ نوشته شده در  93/09/06ساعت 19:7  توسط باران56  | 

مادرم دارد نماز می خواند ،

صدای ِ زمزمه وار دعایش آرامم می کند.

دلم می خواهد بروم سرم را بگذاریم روی زانویش

بگویم مادر...

برای ِ من دعا کن ...

می گویند دعای ِ مادر ردخور ندارد ...

+ نوشته شده در  93/09/06ساعت 14:7  توسط باران56  | 

 

 امروز دیدمشان،

همان زوجی را که همه منتظر پشیمان شدنشان بودند..

همچنان راضی،

همچنان خوشبخت...

 

هزار بار به تو گفته بودم
دلیل شیداییِ یك مرد ،
زیبایی زن نیست ،

 

یك زن همیشه زیباست
وقتی كه
زخمهای دلِ مجروح مردی را می بوسد
...

 

+ نوشته شده در  93/09/04ساعت 17:55  توسط باران56  | 

بین مرگ و زندگی جاییست که من سالهاست در آنجا ساکنم...
+ نوشته شده در  93/08/15ساعت 19:25  توسط باران56  | 

زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند...


سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به دوش کشیدن:
از نگرانی های مادرانه ام
که چه می خوری؟
کِی می خوابی؟
هوا سرد است؟
از بی قراری های زنانه ام
که بی بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن دیگری نباشی یکوقت
که اصلا دوستم داری؟
داشتی؟!
و از بی تابی دخترانه ام
که برای کی لوس شوم حالا؟

تو آنقدر زنانه نمی فهمی
که نمی بینی چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای را
هر سه را با هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که مرتب میکنی
میز را که می چینی
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش داشته باشی
و دست بکشی!

عزیزم
خودآزاری ندارم
مردانه زنم...!

 

* ایلهان برک: شاعر سه سطر اول

+ نوشته شده در  93/08/08ساعت 18:11  توسط باران56  | 

هر روز چیزی از من زاده می شود
و یکراست به گور می رود...
و من درد می کشم
از زایش نه!
از اینکه به گور می رود!

+ نوشته شده در  93/08/08ساعت 5:14  توسط باران56  | 

 

مردان قوی را می ستایم 

اگر...

قدرتشان صرفا در نوک زبان و سر پنجه هایشان خودنمایی نکند...

+ نوشته شده در  93/08/07ساعت 16:10  توسط باران56  | 

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم یک دینامیت بیاور

اما نه هر دینامیتی

بل دینامیتی که کل کائنات رو از ازل تا ابد ویران کند

نه گذشته ای بماند نه آینده ای نه انسانی پشت سر نه پیش رو و نه جهانی دیگر

به خصوص این آخری را دریاب. مضمحل کردنش کار هر دینامیتی نیست

 

+ نوشته شده در  93/08/07ساعت 5:27  توسط باران56  | 

لبه‌ی  پله های راهرو نشسته‌ام و پاهایم را به زمین رسانده‌ام. پاهایم مثل خمیر پیتزا کش می‌آیند، و این اتفاق تازه‌ای نیست... از همان روزی که سعی کردم قدم‌هایم بلندتر و بزرگ‌تر باشند، پاهایم کش‌ آمدند... همان روزی که خودم را از این ور خیابان کشیدم آن ور... همان روزی که برای داشتن چیزی دویده بودم، اما بهش نرسیده بودم... پس پاهایم را کشیدم و بلندتر قدم برداشتم... همان روزی که از روی ماشین‌ها و اتوبوس‌ها با یک قدم پریدم و خودم را به سرکارم رساندم... همان روزی که از این کوه به آن کوه، از این درخت به آن درخت، از این سوی شهر به آن سوی شهر قدم برداشتم...

فکر می‌کنید این کار برای من راحت بود؟ به هیچ وجه! یک روز آن‌قدر سعی کردم که دیگر نفهمیدم چه شد. فقط درد از پاهایم بالا آمد و  بعد پاهایم کش آمدند... دیگر هیچ‌ دوستی ندارم... فقط خودم هستم و پاهایم...

شب‌ها لبه‌ي پشت‌بام و بالکن می‌نشینم و به پاهای کش‌ آمده‌ام زل می‌زنم... دارم فکر می‌کنم باید بروم توی یک داستان دیگر زندگی کنم... داستانی که پاهای آدم‌هایش مثل من کش می‌آید. آدم‌هایی که مجبور نیستند پاهایشان را بکشند و خودشان را تغییر بدهند. آدم‌هایی که تمام ابعاد و مقیاس زندگی‌شان با ابعاد خودشان متناسب است.

حالا که این‌جا نشسته‌ام کاش آن بچه‌گربه بیاید و روی پاهای آویزان من تاب بخورد.

می‌دانم مادرش امشب هم دیر برمی‌گردد...

 

+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 23:41  توسط باران56  | 

 

برای صورت های از هم پاشیده ی زنان زیبای سرزمینم ...

شاملو میگفت : عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد 

الان باید گفت : زیبایی را هم به آن اضافه کن ...

+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 22:22  توسط باران56  | 

عشق شرقی عشق غربی

تفاوت زن شرقی و غربی در عشق در برخورد با رابطه عاشقانه است که دیدشان یکی نیست. عشق برای زن شرقی هدف است، هم چنانکه ازدواج برای او هدف است.هر چند حوزه تجربی وی محدود باشد. به همین خاطر است که بیشتر به جای عشق اصیل در دام عشق بدلی و مجازی و عصبی می افتد. می خواهد به نیازهای عصبی خود پاسخ دهد. این اتفاق بی اراده می افتد. 

در صورتی که برای زن غربی عشق وسیله است. ازدواج هم وسیله است. وسیله برای شکوفایی.وسیله برای رشد. وسیله برای تکامل. زندگی شخصی او در وهله اول مهم است. فردیت او مهم است. تعارض و تضادی با جمع ندارد.ولی باید به حقوق خود برسد.

 در صورتی که در نگاه زن شرقی، زندگی معشوق مهم است. به نوعی زن شرقی مبتلا به خود آزاری است. زندگی خود او گاهی پشیزی ارزش ندارد. از قربانی کردن خود حظ می برد. به نوعی اهل ریاضت یا خود آزاری است. به شدت به احساس عناد به خود مبتلاست. این را تا حدودی در دختران خویش می بینم. مثل اینکه می خواهد از خود در زندگی انتقام بگیرد. قمار عاشقانه هم ناشی از این احساس شرطی بودن است. از این روست که عشق در شرق همیشه با ناکامی همراه است. گاهی سوز و گدازهای عاشقانه است که معنا و ارزش پیدا می کند. این توهم بین زنها رواج دارد که در عشق باید سوخت و ساخت.نوعی خود آزاری توجیه شده! منطق تراشی شده! این هم ناشی از تلقی لیلی و مجنون و دیگر تمثیل هاست که برای ما به جا مانده است...

+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 16:45  توسط باران56  |