وای باران باران

امشب از اون شبهاییه که خیلی چیزا واسه فکر کردن هست،یه بازی را شروع کردم که نباید

برنده اش نباشم،مثل  آدمی شدم که یه عمره جون کنده تا دنیاش یه جور دیگه بشه ،مثل

خرگوشی که توی تله افتاده ،محتاج یه گوشه ی دنجم که به یکم آزادی فکر کنم، به روزایی که

شروع شده و من باید با تموم سلول های بدنم دنبالشون بدوم!

امشب چمدونم را بستم تا سفر به راهی را شروع کنم، که انگار هزار ساله بلیطش را گرفتم .

امشب به دنبال کسی نمی گردم که درکم کنه ، وقتی دارم به یه آهنگ هزار بار گوش میدم

بازی رو شروع کردم، حتی اگه قرار نباشه که به نتیجه ای برسم... .

هر چند فکر میکنم اونجا هم خبری از آخر دنیا نباشه ، اما من منتظرش هستم کم کم یه روزی میرسه، اون روز!

من مشکلی با این سفری که شروع کردم ندارم ، حتما اون اینجوری خواسته.

سرنوشت با حس من به نرمی بازی خواهد کرد، و من با یه علامت سوال ، پیش میروم بسویش...!

 

+ نوشته شده در 93/05/23 20:35 توسط باران56 |

من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ  حسادت کنم

چقدر  خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانیست....!

+ نوشته شده در 93/05/23 20:26 توسط باران56 |

نه این‌که فرد خاصی باشم یا بخواهم خودم را ایده‌آل نشان دهم، اما همیشه سعی کردم نسبت به گفتن حرف‌هایم حداقل در معمولی‌ترین شرایط، مسئولیت‌پذیر باشم و یک‌دفعه از آن برنگردم. این‌که من یک روز شما را دوست خاص،فرد خاص و متفاوت از دیگران برچسب بزنم و روز بعد همه را با یک چوب برانم و شما و یا دیگرانی که برایم خاص‌تر بودید، همه را در یک فولدر بگذارم و بعد هم با غیظ دیلیت کنم و یا با افتخار بگویم "همینه که هست!" نه تنها شاهکاری نکردم، بلکه ارزش خودم را زیر سوال بردم

 شاید من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که بتوانم به راحتی و بدون مقدمه قبلی، آدم‌هایی را که دوست دارم، از زندگیم به هر دلیل حذف کنم یا برای مدتی نادیده بگیرم،برايم خيلي سخت بوده و هست.و نمی‌توانم آدم‌های اين‌ مدلی را درک کنم. من، وقتی کسی را دوست دارم و به دليلی ناراحت می‌شوم، بازهم نمی‌توانم ناراحتی‎ش را ببينم... مثلا دلخورم و با کسی حرفم شده... زنگ می‌زند... گوشی را برنمی‌دارم... دوباره زنگ می‌زند... برنمی‌دارم... ممکن نيست به دفعه‌ی چهارم و پنجم برسد... تصور اين‌که آن‌طرف، کسی آشفته شماره‌ی من را می‌گيرد آزارم می‌دهد. يا وقتی بگومگويی داشته باشم، دوست دارم زودتر حلش کنم... چند ساعتی که به پر و پايم نپيچند و تنها باشم کافی‌ست... نمی‌توانم آدمی را بفهمم يا علاقه‌اش را باور کنم که می‌گويد کسي را دوست دارد ولي با هرناراحتی... می‌تواند چندين روز بی‌خبر باشد... زنگ نزند... گوشی‌اش را خاموش کند و..."

    شاید این شیوه‌ی تربیتی که به احساسات آدم‌ها بها بدهم و خودبزرگ‌بین نباشم و اشتباهات‌شان را ببخشم و طاقت التماس کسی در حین پناه آوردن دوباره به خودم را نداشته باشم و وسط گریه و دلخوری بغلش کنم و یا یک لیوان چای برایش بریزم و بعد دوباره بحث کردن را از سر بگیریم و غیره، این اخلاق‌ها باعث شود که اغلب فکر کنند من خيلی هم ناراحت نمی‌شوم... يه چيزی تو مايه‌های  "پوست کلفت" ...یا  "حاليم نيس!"

اما حاليمه... بدجوری "حاليمه" فقط من به احساسات آدم‌ها بيش‌ از اندازه اهميت می‌دهم و ظاهرا" اين نهايت حماقت است!"

    خوب یا بد، حماقت یا فضیلت اخلاقی، من این‌طور بار آمدم و شاید ضربه‌هایی به خاطر این اخلاقم خوردم، اما فکر می‌کنم اگر جز آن دسته از آدم‌های خودبزرگ‌بین بودم، آن‌هایی که محوریت فقط خودشان هستند، آن‌هایی که فقط به خودشان حق می‌دهند که اشتباه کنند و انتظار و حتی توقع دارند که دیگران ببخشند اما چنین فرصتی را به دیگران نمی‌دهند و می‌شوند مصداق بارز اینجا ، آن‌هایی که ادعای فضل دارند اما به محض کمی جابه‌جا شدن پای طرف از روی خط صاف همیشگی، معیارهای فضلشان در هم می‌شکند و یادشان می‌رود که زیگزاگ‌رفتن‌هایشان را روزی کسی با صبوری تحمل می‌کرده...، آن‌هایی که نه گذشت سرشان می‌‌شود نه چشم‌پوشی نه حس قدردانی و نه توجه به شالوده‌ی روابط و برای خودشان دادگاه تشکیل می‌دهند و وکیل خودشان می‌شوند و مجرم خیالی‌شان را به اشّد مجازات تنبیه می‌کنند و به این طریق فکر می‌کنند که به خودشان بها داده‌اند...

 شاید اگر این‌طور بودم، بیشتر ضربه می‌خوردم. چرا که روزی می‌رسد که فقط خودم هستم و ادعای کاذبم و بزرگ‌تر دیدن مغرورانه‌ی خودم از آنچه واقعاً هستم و همه را رانده‌ام و یا نهایتاً روابطی سطحی و بدون عمق برای خودم ساخته‌ام! چرا که هیچ‌کس در دراز مدت تحمل خورد شدن و نادیده‌گرفته شدن و رفتارهای بی‌رحمانه‌ی ناگهانی در کنار این افراد را ندارد!

+ نوشته شده در 93/05/23 20:24 توسط باران56 |

وقتی برای دلم نقطه شدی

که تا ته خط رفته بودم

زود دیر می شود؛مگر نه؟

+ نوشته شده در 93/05/23 20:11 توسط باران56 |

امیدواری چیز خوبی نیست..وقتی که آدم امیدواره یعنی اینکه قبول کرده زخمیه..امیدوار بودن نمیذاره که آدم زخماشو فراموش کنه هی زخمی بودنتو تکرار میکنه ..تلقین میکنه..تحمل سختی ها رو سخت تر میکنه..امیدواری عین تازه نگه داشتنه زخمه..هرچقدم که فکر کنی چیز خوبیه اما درد دارره..امیدواری خیلی درد داره...و ما آدمها هی روی زخمهایمان نمک می پاشیم...

 

+ نوشته شده در 93/05/23 20:9 توسط باران56 |

آدم دلش واسه کسی که دوسش داره تنگ نمیشه؛آدم دلش واسه کسی تنگ میشه که باهاش لحظه های خوش داشته...حالا آدم می تونه کسی که باهاش لحظه های خوش داشته رو دوست داشته باشه یا با کسی که دوسش داره لحظه های خوش داشته باشه!مگه نه...؟؟

+ نوشته شده در 93/05/23 20:7 توسط باران56 |

نشستم دو ساعت نوشتم..حرفامو از راه انگشتام بالا آوردم..ولی بعدش دستمو گذاشتم رو بک اسپیسو همشونو پاک کردم...می دونید مثل این میمونه که هرچی بالا آوردیو جمع کنیو بعد دوباره بخوریش!!!

+ نوشته شده در 93/05/23 20:5 توسط باران56 |

قلب من حالا فقط یک قلب ساده است!دیگر نه بلد است برای درختان قصه بگوید و نه بلد است با مورچه ها درد و دل کند،جز درد های شبانه و گاها روزانه هیچ چیز دیگری نمی تواند قلبم را به تپش بیندازد و از جا بکند!درواقع قلبم دیگر فقط بلد است خون را به قسمت های مختلف بدنم پمپاژ کند،همین!راستش قلبم مثل یک مرد تنها شده،یک مرد تنهای سی و شش ساله که در قسمت بایگانی یک اداره مشغول به کار است،هر روز صبح می رود سر کار و میان پرونده های قدیمی گم میشود،ظهر بر می گردد،ناهار میخورد و اگر خسته نباشد و حوصله داشته باشد کتاب روان شناسی اش را میخواند!بعد از شام هم روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو میشود و همانجا خوابش میبرد. و روز بعد هم دوباره همین ها تکرار میشوند!
مغزم نگران است،میخواهد به این مرد تنها کمک کند،انقدر فکر کرده که همه سلول های خاکستری اش سوختند و تمام شدند...اما آخر مغزی که هیچ وقت نتوانسته با قلبی که عمری به او خون رسانی کرده هماهنگ و هم فکر باشد به چه درد میخورد...؟؟

+ نوشته شده در 93/05/23 20:2 توسط باران56 |

بزرگترین معجزه بشریت همین قلب هاست .....قلب های پر از رمز و زار .....تکه گوشتی که هزاران حرف برای گفتن دارد....تکه گوشتی که با یک عشق  به قدری تند میزندکه گویی می خواهد با همان زبان پر از رمز و راز چیزی بگوید...قسمتی از وجود ما که هرگاه تنگ میشود گویی زیر خروارها آوار رفته....تنگ شده، با گرفتن دست یک دوست، یک نوزاد، استشمام عطری دل انگیز، با یک آغوش گرم با خیلی چیزهای خیلی کوچک طوری میزند که گویی میخواهد بگوید هستم حالم خوب است...تکه ای از وجود ما که طوری میشکند که انگار صدای خرد شدنش در دل و جانمان می پیچد.......ولی اشکالی ندارد....اشکالی ندارد اگر گاهی دلمان بشکند....گاهی رو به آسمان کنیم و ساعت ها اشک بریزیم.....ساعت ها غرق در اندوهی مبهم باشیم.....درست بعد از این دلشکستگی ها بعد از این زار زار گریستن هاست که دوباره خدا را با تمام وجود حس میکنیم......اشکالی ندارد اگر دلمان بشکند...اگر دلمان برنجد اگر دلمان از هزار و یک چیز بگیرد ....دل باید بگیرد، تنگ شود، بشکند تا بزرگتر شود تا متعالی تر شود...

+ نوشته شده در 93/05/23 19:39 توسط باران56 |

از وقتی یاد گرفتم موهایم را یک طرف شانه هایم بریزم و ببافم این را یاد گرفتم که دیگر نباید انتظارهای عجیب و رومنس داشته باشم....از وقتی دست خودم را گرفته ام و در عصری دلگیر خودم را رساندم تک و تنها دم پیاده رو ....از وقتی شب ها روزها خودم به خودم گفتم اینو بپوش بهت بیشتر می آید ...از وقتی از خواب پریدم و خودم را با یک لیوان آب یخ آرام کردم.........دلم یک هفت پشت غریبه میخواهد که بنشینم حرف بزنم مرا بفهمد فقط مرا بفهمد....نمیخواهم برایم کاری کند ، فقط مرا بفهمد ....من به این فکر نکنم که از او خجالت میکشم.....فکر نکنم که باید مثل همیشه با ادب باشم.....فکر نکنم که چه چیزی بگویم......هزار جور احترام و دیوار بینمان نباشد....فکر نکنم شاید حوصله ام را نداشته باشد....فکر نکنم که گریه کردن ضعف..... است مرا بفهمد و من یک دل سیر بغلش گریه کنم ....نخواهد مرا از بغلش جدا کند.....نگوید گریه نکن نگوید همه چیز درست میشود نگوید ناشکری، نگوید خوشبختی، نگوید خوشی زده زیر دلت، نگوید صبور باش، نگوید خوب چه کار میشود کرد،فقط بگذارد من یک دل سیر بغلش گریه کنم ،فکر کنم در این دنیای بی انتها یکی مرا فهمید.....بعد خودم راه خودم را بگیرم بروم پی کارم....بروم کل شهر را پیاده یک دور بزنم ....سر تا پا لباس سیاه بپوشم با یک عینک آفتابی که کسی نبیند....به قدری راه بروم که شب مثل بچه آدم از فرط خستگی بخوابم....خسته باشم و یاد بی قراری هایم  نیوفتم.........

+ نوشته شده در 93/05/23 19:30 توسط باران56 |

هوا به شدت گرم است،از آن نوع گرمایی که نفس کشیدن را برای آدم دشوار میکند.

پنجره را میبندم و به خنکای مطبوع کولر پناه میبرم.

یک لیوان چای داغ برای خودم می‏‌ریزم و ادامه‏‌ی فیلم "کوهستان سرد" را می‌‏بینم.

آنجا که سرباز فراری به خانه‏‌ی یک زن جوان بیوه و نوزادش می‏‌رسد و از او می‏‌خواهد که همین یک شب را به او پناه دهد و از زیر باران شلاقی و گرسنگی نجاتش دهد.

زن با تردید او را راه می‌‏دهد و غذای گرمی در اختیارش می‌‏گذارد اما در عین حال از او می‌‏خواهد که آزاری به آنها نرساند و در حقیقت از اعتماد او سو استفاده نکند!

سرباز حتی در نگاهش هم مراقب است که زن را معذب نکند، آنقدرکه موقع شیر دادن به نوزادش، سرش را به غذایش گرم می‏‌کند تا بـ.ـدن نیمه برهـ.ـنه‏‏‌ی زن را نبیند.

زن جوان، اتاق سرد و نموری را در اختیار سرباز قرار می‏‌دهد تا شب را در آنجا سپری کند و خودش به تخت‏خوابش برمی‏‌گردد، اما نیمه‌‏های شب به سراغش می‏‌رود و از او می‏‌خواهد که فقط کمی در کنارش دراز بکشد و هیچ کار اضافه‏‌ی دیگری نکند...! 

سرباز در عین حال عاشق دختر دیگری است که فقط یک بار او را بوسـ.ـیده است و به او قول داده است بعد از جنگ پیشش برمی‌‏گردد...! ولی برای قدردانی از زحمات زن، سعی می‏‌کند با احتیاط کنارش دراز بکشد و به سقف زل می‏‌زند، شاید تا همین حد بتواند تنهایی زن را تسکین دهد...

زن اما می‏‌بارد... درست مثل آسمان، پر از بغض‌‏های روی هم انباشته شده... پر از تنهایی مفرط و چنگ بر گلو انداخته که آخر طاقتش طاق می‏‌شود و به هق‌‏هق می‌‏افتد...

سرباز دستش را به دور زن حلقه می‌‏کند و او را به آغوشش نزدیک می‏‌کند و حالا زن بی‌‏پناه شده است و از او پناه و گرما و امنیت می‏‌خواهد...!

قلبم به تپش دستهایم به لرزش می افتد... درک چنین لحظه‏‌هایی واقعاً وحشتناک است... این‏که مرز تنهایی انسان از یک جایی به بعد چقدر پررنگ می‏‌شود و چقدر عمق پیدا می‌‏کند و چقدر دردناک است...

چای سرد شده است و چشمانم خیس... از آن لحظه‏‌هایی که بغض روی بغض می‌‏آید و توان مقاومت نیست...

هوا ناجوانمردانه سرد است...
  

+ نوشته شده در 93/05/22 2:39 توسط باران56 |

هیچ آدمی قوی تر از دیگری نیست،تفاوت توی ضعفهای ماست.کسی که فکر میکنی ازت قوی تره فقط و فقط ضعفهاش کمتر از توئه...ما همه باهم برابریم؛غیر از اینه ؟

+ نوشته شده در 93/05/21 21:21 توسط باران56 |

به زودی خواهم گفت از کسانی که مانند رهگذران از کنار من رد شدند و نشنیدند صدای شکستن قلبم را...

خواهم گفت از مصلحت اندیشانی که مصلحت اندیشی شان جدایی من از عشق بود...

و چقدر تنهایی برای من سخت است...

و تو دور...ای تمام زندگی ام... عاشقانه دوست میدارمت و تا همیشه به تو عشق می ورزم...

واگر پاهای خسته ام اجازاه دهند تمام راه طو لانی تا تو را خواهم دوید تا به تو ثابت کنم که همیشه دوست میدارمت...

و ای کاش تو نیز مرا این چنین دوست داشته باشی ای زندگی و عشق من...

+ نوشته شده در 93/05/10 17:11 توسط باران56 |

گاهي وقتها زندگي ات، با همه گستردگي و پيچيدگي، خلاصه مي شود در چشمك زدن چراغ آبي گوشه موبايلت.نقطه كوچك آبي، توي تاريكي اتاق، تند تند، روشن و خاموش مي شود و يادت مي اندازد در اين دنياي پرهياهو ولي پر از تنهايي، كسي به يادت بوده است.

همه گذشته ات رنگ مي گيرد ، الانت پر مفهوم مي شود و آينده ات درخشان تر به نظر مي رسد وقتي صفحه سیاه گوشيت، شماره كسانی را نشان مي دهد كه دوستشان داري...

sms اشان را كه مي خواني، انگار دنيا يك درجه روشن تر شده است و غمها يك كم دورتر رفته اند...

به همین سادگی...

+ نوشته شده در 93/05/02 17:0 توسط باران56 |

كارگرداني دنيا

براي اينكه يادآوري كني، قدرت مطلق تو هستي، اين "در گوش زدنها" لازم است. براي اينكه يادمان باشد، دهنده بي منت تو هستي، انداختن يك قلبمه از رحمتت " بي هوا و غير منتظره" وسط سفره زندگي معمولي مان لازم است.

اينها را بارها تجربه كردم. اما وقتي مي خواهم فكر كنم  چه جوري سناريوي اين همه آدم را مي نويسي، آن هم سناريوي لحظه به لحظه زندگيشان را، مغزم منفجر مي شود. مبناي نوشتن سناريوي لحظه بعدي بندگانت چيست؟ لياقت ذاتي آدمها ( كه خودت آفريدي)؟ لياقت اكتسابي آدمها؟ نظريه تناسخ و زندگي قبليشان؟ ميزان اطاعتشان از تو؟ و ...؟

يا شايد سناريو را از قبل ننوشتي و اين خود ما هستيم كه سناريو را انتخاب مي كنيم؟ اما يك سوال اساسي: مگر تصميم گيريهاي ما ( حتي وقتي فكر مي كنيم اختيار با خودمان است) تحت تاثير جبر محيط و شرايط ناخواسته زندگيمان نيست؟

اين روزها بيشتر از هر وقت ديگري، احساس مي كنم تو، همه آدمها، زمانها، وقايع، تصميم گيريها، و همزماني پيچيده اتفاقها را به خوبي جا به جا مي كني تا آخر آخر ، به همه اثبات كني كه تو، تنها قدرت مطلق هستي و بقيه با همه پيش بيني ها و دانش و امكانات، رسمآ هيچ كاره اند.

اوه، چقدر سخت است سناريوي زندگي اين همه آدم را نوشتن، و بعد خودت تهيه كننده و كارگردان هم باشي.

فقط از خدايي خودت بر مي آيد...

+ نوشته شده در 93/05/02 16:50 توسط باران56 |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

93/05/01 - 93/05/31

93/04/01 - 93/04/31

93/03/01 - 93/03/31
93/02/01 - 93/02/31
93/01/01 - 93/01/31
92/12/01 - 92/12/29
92/11/01 - 92/11/30
92/10/01 - 92/10/30
92/09/01 - 92/09/30
92/08/01 - 92/08/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/05/01 - 92/05/31
92/04/01 - 92/04/31
92/02/01 - 92/02/31
92/01/01 - 92/01/31
91/12/01 - 91/12/30
91/11/01 - 91/11/30
91/10/01 - 91/10/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/07/01 - 91/07/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
آرشيو



قالب های جدید وبلاگ
LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:





عینک دید در شب