وای باران باران

این روزها تصمیم گرفتم عزیزانم رو بیشتر دوست داشته باشم.. خیلی بیشتر از این چیزی که دوست دارم.. خیلی دوستشون دارم اما باید بیشتر باشه.. آدما وقتی حس میکنن کسی رو دارن از دست میدن بیشتر احساس درموندگی و خطر میکنن که مبادا بخوان دوست داشتنی هاشون رو ازدست بدن بعدش نشستم کنار مامانم و براش چای ریختم.. پرسید "باران" شبا که تا دیروقت بیداری اذیت نمیشی از بیخوابی؟ میخواستم بگم مامان اوناییکه میخوابن برای رفع خستگی جسمی میخوابن اما اگه کسی خوابش نبره یعنی روحش خستس بعدش فکرکرده بودم که نه من فقط از ترس خوابم نمیبره.. کمی هم غم... شاید هم بی قراری های شبانه... اما هرروز که خورشید طلوع میکنه من قول میدم اون روز،روز ِخوبی باشه..روزی پر ازخوشحالی و موفقیت و حس های خوب و شب که میشه توی تنهاییم به خودم حق میدم کمی گله کنم و شاید هم کمی دلم بگیره.. بعدش تلوزیون نشون داد مرد خارجکیه صبح با صبحانه اومد خانمش رو بیدار کرد و براش صبحانه اماده کرد .. مامان با حالت ِکودکانه ای گفت منم صبحانه میخوام! خستـــــــم شده بسکه مرد بودم... و من محکم بغلش کردمو بهش اطمینان دادم روزی تمام ِاین مردانگی رو ازش دور خواهم کرد.. روزی.. حتما اینکار رو خواهم کرد و با خنده گفتم مامان اینا همش فتوشاپه و به زنی فکرمیکردم که کودک بود و به مامانم که از خودش خیلی بزرگ تر بود و سالها بود مرد ِمن شده بود! تنها مرد ِخانه ام! بعدش تلوزیون روی دیگر ِیک زندگی را نشانمان داد آن لحظه که مردک عاشق ِزنی هلندی شده بود و دیگر همسر و فرزندانش را نمیخواست.. روزهایی که آنها را کتک میزد و شب هایی که درتنهایی اش در آغوش ِمعشوقه اش جان میداد و همسرش که کودکش را درآغوش گرفته بود و اشک میریخت ازاینهمه عشقی که سالها صرف کرده بود برای تنهایی آن لحظه اش و دخترک ِساده ای که دل ِیک مرد ِسن بالا را ربوده بود و آن مرد برایش مردانگی میکرد.. بعدش من با صدای بلند گفتم خدا یک سومر"همان مرد ِسن بالا که عاشق ِدخترک ِکم سن شده بود و برایش مردانگی میکرد" و یک کودک مثال ِعثمان "پسرک ِمهربان و بافهم ِهمان زنی که همسرش معشوقه اش را میمُرد" به من بدهد و مامانم با خنده نگاهم کرده بود و ازاین همه دیوانگی ام سرش را تکان میداد.. مگر چیزهای خوب در زندگی خواستن بد است؟! اما شب یک نفر به من گفته بود "باران" هرچه را که خواستم ازدست دادم و هرچه رانخواستم بدست اوردم.. به مامان گفتم نکند ماه بخواهم و لامپ کم مصرف ِنیمه سوز نصیبم شود و مامان زد در سرم و گفت دختره ی دیوانه ِ... "از آنجاییکه مامانم خیلی مردم دار است اما اصلا در مقابل ِمن رعایت نمیکند پس تصمیم به سانسور گرفتم" خب مگر بد است آدم از افکار تو در تویش سخن بگوید؟ انگار فقط این وبلاگ گوش ِشنوای من است و بس...!!

+ نوشته شده در 93/06/26 16:51 توسط باران56 |

شخصا عدالت خدا را هرگز زیر سوال نمیبرم لابد لازم بوده ...و البته حرف زیاده در این زمینه میشه کلی از زاویه و ابعادمختلف حرف زد که مجال نیست..

فقط یه قضیه ای برام سواله و اونم اینه که چرا وقتی از ازل تا حالا مردا مخ میزدن و زنها گول میخوردن و همه هم این داستانای تکراری رو شنیدن و دیدن و اطرافیانشون و کلی بساط و اینا... چرا باز پیش میاد؟؟نه واقعا ..!!!

بعد جالبتر اینکه هر مردی وقت مخ زدن شما را بی نظیر رویایی میدونه و کلی تعریف و تمجید وقتی نتونست و آخرین تیرشو زد و موفق نشد میگه تو چقدر ...هستی...نه واقعا خداییش نمیدونم خدا در عنصر مرد چی قرار داده؟؟و آیااون عقلی که میگن این جنس داره حقیقت داره ؟یا یه جور شعار بوده که نسل به نسل به اینجا رسیده...!!!

+ نوشته شده در 93/06/24 20:9 توسط باران56 |

شونزده هفده ساله که بودیم رازهای کوچکی داشتیم ٬ می دانستیم  دختر خاله مان  عاشق کدام پسر فامیل است . یا می دانستیم کدام پسر فامیل توی حیاط درندشت خانه شان شاخه ی گل رزی از باغچه چیده و دست دختری داده که عاشقش است ...

شونزده هفده ساله که بودیم دل توی دلمان نبود که هم کلاسیمان برسد مدرسه و از صورت برافروخته اش بفهمیم که باز هم نامه ی عاشقانه ای دریافت کرده است ... نامه ی عاشقانه را که هفت تا سوراخ قایم کرده است یواشکی گوشه ای از مدرسه یا زیر نیمکت و بین کتابهای درسی باز کنیم و با هزار ترس و لرز خط خرچنگ قورباغه ی پسرک دبیرستانی را بخوانیم که توی اتوبوس و در مسیر هر روزه ی خانه تا دبیرستان عاشق شده است و راه دیگری ندارد برای ابراز عشق جز نوشتن یک نامه ی عاشقانه و با لطایف الحیل رساندن به دست معشوقی که از سرما و خجالت گونه هایش گل انداخته است ...

شونزده هفده ساله که بودیم هر روز به جای درس خواندن و به جای ریاضی و جذر و معادله حل کردن ٬ سرمان توی کتابهای شعر و رمان بود ... نیمکت آخر می نشستیم و یکی کلیدر می خواند و یکی مهدی سهیلی و دیگری نیما ....

اوج شیطنتمان هم این بود که ناهید یواشکی به کتابخانه ی پدرش دستبرد بزند و کتابهای رازهای زندگی زناشویی را کش برود و ما بچه مثبتهای چشم و گوش بسته گوشه ای از مدرسه قایم شویم تا کتاب را بخوانیم و بعد هم جز ترس و دلهره و خنده و مسخره بازی چیز دیگری عایدمان نشود و ترجیح بدهیم ناهید کتاب را نخوانده به کتابخانه ی پدرش بازگرداند ...

شونزده هفده ساله که بودم برای هیچ کس توی دنیا مهم نبود که چه می کنم ... هیچ کس برایم آرزوی بلند پروازانه ای نداشت ... هیچ کس عاشقم نبود ... هیچ کس وجودم را حس نمی کرد ... اگر از دنیا هم کم می شدم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد ... کلا دیده نمی شدم ... آنقدر دنیا شلوغ بود که کسی حواسش به یک دختر دوم دبیرستانی نبود ... دنیا شلوغ بود ..

+ نوشته شده در 93/06/20 18:3 توسط باران56 |

 
آدمهایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد...

چگالی وجودشان بالاست ، افکار ،حرف زدن ،رفتار ،محبت داشتنشان

و هر جزئی از وجودشان امضادار است...

یادت نمی رود "هستن هایشان را"...

بس که حضورشان پررنگ است...ردپا حک می کنند ، اینها روی

دل و جانت..بس که بلدند "باشند"این آدمها را ، باید قدر بدانی

وگرنه دنیا پر است ازآن دیگرهای بی امضایی که شیب منحنی

حضورشان همیشه ثابت است ..بعضی از آدم ها ترجمه شده اند،

بعضی از آدم ها فتو کپی آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارندبعضی از آدم ها

خط خوردگی دارند،بعضی از آدم ها را چند بار باید بخوانیم

تا معنی آنها را بفهمیم ،و بعضی از آدم ها را باید نخوانده کنار گذاشت...

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها جریمه...

+ نوشته شده در 93/06/19 17:32 توسط باران56 |

هیسسسسس..دختر ها فریاد نمی زنند!

زیاد اهل فیلم و سینما نیستم ، اما دیشب که مثل همیشه بی خواب بودم، تلویزیون رو روشن کردم تا کمی سرگرم بشم. یکی از شبکه های ماهواره ای وطنی فیلمش تازه شروع شده بود نشستم و تا آخر دیدمش...

از لحظه ی اول تا لحظه آخر انگشتامو مشت کرده بودم،پاهامو رو زمین فشار میدادم پاهامو هی تکون میدادم..تا گریم نگیره تا اشکم سرازیر نشه...

از لحظه ی اول تا آخر کلی فکر تو سرم وول میخورد،کلی خاطره از بخش های قدیمی و زیرین مغزم میومد بیرون...

یاد روزی افتادم که راننده ی آژانس محله از تو آینه به چشام خیره شده بودو سوالای نامربوط میپرسید و منم از ترس یخ کرده بودم...یاد روزی افتادم که خیلی کوچیک بودم و پسر داییم از هرکلکی استفاده میکرد تا منو تو بغل خودش گیر بندازه و منم از ترس زبونم بند اومده بود و به هیچکس هیچی نگفتم...یاد سنگینی نگاه پسر همسایه افتادم که وقتی می فهمید من _یه دختر جوون_ تو خونه تنهام نگاهش سنگین تر میشد و منم از ترس چفت همه ی درها رو میزدم...و یاد روزی که تو محل کارم تنها بودم و از نگاه یک مراجع جوون ترسیدم و آمپولش رو نزدم...

یاد این افتادم که اکثر دخترا ناگفته هایی دارن که جز خودشون به هیچکس دیگه نمیتونن بگن..ناگفته هایی از جنس ناگفته های شیرین...

شاید کمرنگ تر از اون و شاید هم پررنگ تر از اون اما از همون روز اول یه چیز تو ذهن همشون با فونت درشت حک میشه.. "حفظ آبرو"...
چقدر دوست داشتم که لحظه ی آخر بشینم و اشک بریزم اما به زور جلوی خودمو نگه داشتم...

فیلم که تموم شدهمش به فکر این بودم که قاتل روح چی میشه...؟تعریف درست آبرو چیه...؟
ساعت سه و نیم و رد شده بود که من سرمو گذاشتم روی بالش و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بالشم تر شد...

+ نوشته شده در 93/06/16 14:10 توسط باران56 |

امروز در تقویم کشورمان روز دختران است. امروز می‌خواهم زبان آنهایی باشم که همه عمر زبان‌ را کوتاه کردند که حرف نزنند، که ساکت باشند، که بلند نخندند، که وقتی شاد هستند فریاد نکشند، که همیشه در پستوها بمانند و به قولی هیس ... ساکت باشند.

آنهایی که قبل از به دنیا آمدن‌شان پدر و مادرشان هزار دکتر و متخصص زنان و ژنتیک را واسطه کردند و ماه‌ها رژیم غذایی عجیب و غریب رعایت کردند که بچه‌شان پسر باشد.

آنهایی که قبل از این‌که نتیجه سونوگرافی جنسیت‌شان را معلوم کند که دختر هستند پدر و مادرشان توی اتاق خوابی که آماده کرده بودند به جای عروسک ماشین گذاشتند و سیسمونی آبی خریدند، به هوای این‌که بچه پسر باشد و اما باز دختر شد.

بعد که به دنیا آمدند خیلی‌ها به کنایه به مادر نوزاد گفتند: "دختر به دنیا آورده؟ پس کی نسل مرد را ادامه دهد؟" بعد بزرگ شد و شیرین زبانی کرد و خودش را در دل همه جا کرد، لباس‌های رنگی تنش کردند، موهایش را دم اسبی بستند و به خیابان بردند. وقتی بغل مادرش بود کسی که پشت سر مادرش راه می‌رفت محکم لپش را کشید و گریه‌اش بلند شد و پدر گفت: "خانم بچه را ساکت کن صدای دختر که نباید در خیابان بپیچد".

بعد مهدکودک رفت و پسر بچه‌ها موهایش را کشیدند و میان وعده‌اش را چون زور بیشتری داشتند از او گرفتند و مربی هیچ دخالتی نکرد.

مدرسه که رفت همیشه آرام‌تر از پسرها بود، کلاس را روی سرش نمی‌گذاشت، معلم از دستش گریه نمی‌افتاد. تا این‌که کلاس سوم رسید و برایش جشن تکلیف گرفتند، از این روز باید یاد می‌گرفت مواظب باشد کسی چپ نگاهش نکند، کسی مزاحمش نشود، کسی توی خیابان بد نگاهش نکند، چون داشت بزرگ می‌شد.

این دلهره‌ها را فقط دخترها حس کرده‌اند، دلهره طولانی منتظر ایستادن برای تاکسی، دلهره بوق زدن هزار ماشین غیرمسافرکش، دلهره مردها و پسرهایی که عبور می‌کنند و حس می‌کنند اگر تیکه‌ای به دختر بیاندازند نشان مرد بودن و پسر بودن‌شان است.

این دختر بود که کم کم باید در خانه می‌ماند، جلوی پدر و برادرش بلند نمی‌خندید، حق نداشت مثل پسرها با دوستانش پارک برود، حق نداشت وقتی غروب می‌شود تنها بیرون بماند.

درس خواند و دفترچه انتخاب رشته کنکور که آمد ظرفیت پسرها بعضی از جاها بیشتر بود، شهر دیگری هم نمی‌توانست برود چون خوابگاه نداشت، اصلا مگر می‌شود دختر تنها به شهر دیگری برود؟

بمان خانه تا مرد مناسب پیدا شود و سرخانه و زندگی‌ات بروی. رفت و همه امیدش این بود مادر شود و بهشت را زیر پایش بگذارند.دختر فقط خواهر نیست، دختر هم انسان است درست عین پسرها. چرا عکس دخترها را در اعلامیه ترحیم نمی‌آورید؟ چرا مجبورند در خانه بمانند؟ تمام کنید این وضعیت را...

+ نوشته شده در 93/06/06 20:49 توسط باران56 |

امشب از اون شبهاییه که خیلی چیزا واسه فکر کردن هست،یه بازی را شروع کردم که نباید

برنده اش نباشم،مثل  آدمی شدم که یه عمره جون کنده تا دنیاش یه جور دیگه بشه ،مثل

خرگوشی که توی تله افتاده ،محتاج یه گوشه ی دنجم که به یکم آزادی فکر کنم، به روزایی که

شروع شده و من باید با تموم سلول های بدنم دنبالشون بدوم!

امشب چمدونم را بستم تا سفر به راهی را شروع کنم، که انگار هزار ساله بلیطش را گرفتم .

امشب به دنبال کسی نمی گردم که درکم کنه ، وقتی دارم به یه آهنگ هزار بار گوش میدم

بازی رو شروع کردم، حتی اگه قرار نباشه که به نتیجه ای برسم... .

هر چند فکر میکنم اونجا هم خبری از آخر دنیا نباشه ، اما من منتظرش هستم کم کم یه روزی میرسه، اون روز!

من مشکلی با این سفری که شروع کردم ندارم ، حتما اون اینجوری خواسته.

سرنوشت با حس من به نرمی بازی خواهد کرد، و من با یه علامت سوال ، پیش میروم بسویش...!

 

+ نوشته شده در 93/05/23 20:35 توسط باران56 |

من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ  حسادت کنم

چقدر  خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانیست....!

+ نوشته شده در 93/05/23 20:26 توسط باران56 |

نه این‌که فرد خاصی باشم یا بخواهم خودم را ایده‌آل نشان دهم، اما همیشه سعی کردم نسبت به گفتن حرف‌هایم حداقل در معمولی‌ترین شرایط، مسئولیت‌پذیر باشم و یک‌دفعه از آن برنگردم. این‌که من یک روز شما را دوست خاص،فرد خاص و متفاوت از دیگران برچسب بزنم و روز بعد همه را با یک چوب برانم و شما و یا دیگرانی که برایم خاص‌تر بودید، همه را در یک فولدر بگذارم و بعد هم با غیظ دیلیت کنم و یا با افتخار بگویم "همینه که هست!" نه تنها شاهکاری نکردم، بلکه ارزش خودم را زیر سوال بردم

 شاید من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که بتوانم به راحتی و بدون مقدمه قبلی، آدم‌هایی را که دوست دارم، از زندگیم به هر دلیل حذف کنم یا برای مدتی نادیده بگیرم،برايم خيلي سخت بوده و هست.و نمی‌توانم آدم‌های اين‌ مدلی را درک کنم. من، وقتی کسی را دوست دارم و به دليلی ناراحت می‌شوم، بازهم نمی‌توانم ناراحتی‎ش را ببينم... مثلا دلخورم و با کسی حرفم شده... زنگ می‌زند... گوشی را برنمی‌دارم... دوباره زنگ می‌زند... برنمی‌دارم... ممکن نيست به دفعه‌ی چهارم و پنجم برسد... تصور اين‌که آن‌طرف، کسی آشفته شماره‌ی من را می‌گيرد آزارم می‌دهد. يا وقتی بگومگويی داشته باشم، دوست دارم زودتر حلش کنم... چند ساعتی که به پر و پايم نپيچند و تنها باشم کافی‌ست... نمی‌توانم آدمی را بفهمم يا علاقه‌اش را باور کنم که می‌گويد کسي را دوست دارد ولي با هرناراحتی... می‌تواند چندين روز بی‌خبر باشد... زنگ نزند... گوشی‌اش را خاموش کند و..."

    شاید این شیوه‌ی تربیتی که به احساسات آدم‌ها بها بدهم و خودبزرگ‌بین نباشم و اشتباهات‌شان را ببخشم و طاقت التماس کسی در حین پناه آوردن دوباره به خودم را نداشته باشم و وسط گریه و دلخوری بغلش کنم و یا یک لیوان چای برایش بریزم و بعد دوباره بحث کردن را از سر بگیریم و غیره، این اخلاق‌ها باعث شود که اغلب فکر کنند من خيلی هم ناراحت نمی‌شوم... يه چيزی تو مايه‌های  "پوست کلفت" ...یا  "حاليم نيس!"

اما حاليمه... بدجوری "حاليمه" فقط من به احساسات آدم‌ها بيش‌ از اندازه اهميت می‌دهم و ظاهرا" اين نهايت حماقت است!"

    خوب یا بد، حماقت یا فضیلت اخلاقی، من این‌طور بار آمدم و شاید ضربه‌هایی به خاطر این اخلاقم خوردم، اما فکر می‌کنم اگر جز آن دسته از آدم‌های خودبزرگ‌بین بودم، آن‌هایی که محوریت فقط خودشان هستند، آن‌هایی که فقط به خودشان حق می‌دهند که اشتباه کنند و انتظار و حتی توقع دارند که دیگران ببخشند اما چنین فرصتی را به دیگران نمی‌دهند و می‌شوند مصداق بارز اینجا ، آن‌هایی که ادعای فضل دارند اما به محض کمی جابه‌جا شدن پای طرف از روی خط صاف همیشگی، معیارهای فضلشان در هم می‌شکند و یادشان می‌رود که زیگزاگ‌رفتن‌هایشان را روزی کسی با صبوری تحمل می‌کرده...، آن‌هایی که نه گذشت سرشان می‌‌شود نه چشم‌پوشی نه حس قدردانی و نه توجه به شالوده‌ی روابط و برای خودشان دادگاه تشکیل می‌دهند و وکیل خودشان می‌شوند و مجرم خیالی‌شان را به اشّد مجازات تنبیه می‌کنند و به این طریق فکر می‌کنند که به خودشان بها داده‌اند...

 شاید اگر این‌طور بودم، بیشتر ضربه می‌خوردم. چرا که روزی می‌رسد که فقط خودم هستم و ادعای کاذبم و بزرگ‌تر دیدن مغرورانه‌ی خودم از آنچه واقعاً هستم و همه را رانده‌ام و یا نهایتاً روابطی سطحی و بدون عمق برای خودم ساخته‌ام! چرا که هیچ‌کس در دراز مدت تحمل خورد شدن و نادیده‌گرفته شدن و رفتارهای بی‌رحمانه‌ی ناگهانی در کنار این افراد را ندارد!

+ نوشته شده در 93/05/23 20:24 توسط باران56 |

وقتی برای دلم نقطه شدی

که تا ته خط رفته بودم

زود دیر می شود؛مگر نه؟

+ نوشته شده در 93/05/23 20:11 توسط باران56 |

امیدواری چیز خوبی نیست..وقتی که آدم امیدواره یعنی اینکه قبول کرده زخمیه..امیدوار بودن نمیذاره که آدم زخماشو فراموش کنه هی زخمی بودنتو تکرار میکنه ..تلقین میکنه..تحمل سختی ها رو سخت تر میکنه..امیدواری عین تازه نگه داشتنه زخمه..هرچقدم که فکر کنی چیز خوبیه اما درد دارره..امیدواری خیلی درد داره...و ما آدمها هی روی زخمهایمان نمک می پاشیم...

 

+ نوشته شده در 93/05/23 20:9 توسط باران56 |

آدم دلش واسه کسی که دوسش داره تنگ نمیشه؛آدم دلش واسه کسی تنگ میشه که باهاش لحظه های خوش داشته...حالا آدم می تونه کسی که باهاش لحظه های خوش داشته رو دوست داشته باشه یا با کسی که دوسش داره لحظه های خوش داشته باشه!مگه نه...؟؟

+ نوشته شده در 93/05/23 20:7 توسط باران56 |

نشستم دو ساعت نوشتم..حرفامو از راه انگشتام بالا آوردم..ولی بعدش دستمو گذاشتم رو بک اسپیسو همشونو پاک کردم...می دونید مثل این میمونه که هرچی بالا آوردیو جمع کنیو بعد دوباره بخوریش!!!

+ نوشته شده در 93/05/23 20:5 توسط باران56 |

قلب من حالا فقط یک قلب ساده است!دیگر نه بلد است برای درختان قصه بگوید و نه بلد است با مورچه ها درد و دل کند،جز درد های شبانه و گاها روزانه هیچ چیز دیگری نمی تواند قلبم را به تپش بیندازد و از جا بکند!درواقع قلبم دیگر فقط بلد است خون را به قسمت های مختلف بدنم پمپاژ کند،همین!راستش قلبم مثل یک مرد تنها شده،یک مرد تنهای سی و شش ساله که در قسمت بایگانی یک اداره مشغول به کار است،هر روز صبح می رود سر کار و میان پرونده های قدیمی گم میشود،ظهر بر می گردد،ناهار میخورد و اگر خسته نباشد و حوصله داشته باشد کتاب روان شناسی اش را میخواند!بعد از شام هم روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو میشود و همانجا خوابش میبرد. و روز بعد هم دوباره همین ها تکرار میشوند!
مغزم نگران است،میخواهد به این مرد تنها کمک کند،انقدر فکر کرده که همه سلول های خاکستری اش سوختند و تمام شدند...اما آخر مغزی که هیچ وقت نتوانسته با قلبی که عمری به او خون رسانی کرده هماهنگ و هم فکر باشد به چه درد میخورد...؟؟

+ نوشته شده در 93/05/23 20:2 توسط باران56 |

بزرگترین معجزه بشریت همین قلب هاست .....قلب های پر از رمز و زار .....تکه گوشتی که هزاران حرف برای گفتن دارد....تکه گوشتی که با یک عشق  به قدری تند میزندکه گویی می خواهد با همان زبان پر از رمز و راز چیزی بگوید...قسمتی از وجود ما که هرگاه تنگ میشود گویی زیر خروارها آوار رفته....تنگ شده، با گرفتن دست یک دوست، یک نوزاد، استشمام عطری دل انگیز، با یک آغوش گرم با خیلی چیزهای خیلی کوچک طوری میزند که گویی میخواهد بگوید هستم حالم خوب است...تکه ای از وجود ما که طوری میشکند که انگار صدای خرد شدنش در دل و جانمان می پیچد.......ولی اشکالی ندارد....اشکالی ندارد اگر گاهی دلمان بشکند....گاهی رو به آسمان کنیم و ساعت ها اشک بریزیم.....ساعت ها غرق در اندوهی مبهم باشیم.....درست بعد از این دلشکستگی ها بعد از این زار زار گریستن هاست که دوباره خدا را با تمام وجود حس میکنیم......اشکالی ندارد اگر دلمان بشکند...اگر دلمان برنجد اگر دلمان از هزار و یک چیز بگیرد ....دل باید بگیرد، تنگ شود، بشکند تا بزرگتر شود تا متعالی تر شود...

+ نوشته شده در 93/05/23 19:39 توسط باران56 |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

93/06/01 - 93/06/31

93/05/01 - 93/05/31

93/04/01 - 93/04/31
93/03/01 - 93/03/31
93/02/01 - 93/02/31
93/01/01 - 93/01/31
92/12/01 - 92/12/29
92/11/01 - 92/11/30
92/10/01 - 92/10/30
92/09/01 - 92/09/30
92/08/01 - 92/08/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/05/01 - 92/05/31
92/04/01 - 92/04/31
92/02/01 - 92/02/31
92/01/01 - 92/01/31
91/12/01 - 91/12/30
91/11/01 - 91/11/30
91/10/01 - 91/10/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/07/01 - 91/07/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
آرشيو



قالب های جدید وبلاگ
LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:





عینک دید در شب