وای باران باران

 

 چقد خاک خورده دلم ... چقد بی فکری کردم برای دلم و هرچه که دوست دارد ... چقدر پشت کردم ... چقدر لبخند و صبوری و "صبر کن به دلم"که "بیخیال شو"... چقدر بی نظمی ...... چقدر دلم هوای سفر کرده برای دلم ... هوای اینکه آدم برود، کَم باشد ولی همیشه انگار که زیااااد ... انگار که تا سالهای سال جایش خالی ... دلم هوای رفتن کرده هوای هرچه بادا باد...هوای پس کی میشود تمامِ فصل های رنگ رنگِ سال به دلِ گلم گوش کنم که چه میخواست ... راضیش کنم ... کارهایی کنم که انگارَ زندگی هست، من زنده ام، من سرشارم از زندگی، من خیلی خوبم" ... و جمله هایی دقیقا به همین سادگی ... چقدر دوست دارم زودتر یک چیزهایی تمام شود و یک چیزهایی شروع ... انگار که شروعِ زندگیست ... من همان روز هرچه که شمع باشد فووووت میکنم ... کاش باشد ... کاش باشد روزی که به دلم گوش کنم ... میدانم دیگر عاقل شده ... دیگر اگر حرف هایش هم کودکانه باشد و بازی بخواهد در آستانه ی میانسالی، بازی اش بازی های خوب است ... هرچقد هم بهانه هایش را کودکانه بگیرد ولی عاقل است ... بازی های سرشار از زندگی ... یک روز خوبش میخواهم کنم کاش باشد...

+ نوشته شده در 93/09/06 19:7 توسط باران56 |

مادرم دارد نماز می خواند ،

صدای ِ زمزمه وار دعایش آرامم می کند.

دلم می خواهد بروم سرم را بگذاریم روی زانویش

بگویم مادر...

برای ِ من دعا کن ...

می گویند دعای ِ مادر ردخور ندارد ...

+ نوشته شده در 93/09/06 14:7 توسط باران56 |

 

 امروز دیدمشان،

همان زوجی را که همه منتظر پشیمان شدنشان بودند..

همچنان راضی،

همچنان خوشبخت...

 

هزار بار به تو گفته بودم
دلیل شیداییِ یك مرد ،
زیبایی زن نیست ،

 

یك زن همیشه زیباست
وقتی كه
زخمهای دلِ مجروح مردی را می بوسد
...

 

+ نوشته شده در 93/09/04 17:55 توسط باران56 |

بین مرگ و زندگی جاییست که من سالهاست در آنجا ساکنم...

+ نوشته شده در 93/08/15 19:25 توسط باران56 |

زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند...


سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به دوش کشیدن:
از نگرانی های مادرانه ام
که چه می خوری؟
کِی می خوابی؟
هوا سرد است؟
از بی قراری های زنانه ام
که بی بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن دیگری نباشی یکوقت
که اصلا دوستم داری؟
داشتی؟!
و از بی تابی دخترانه ام
که برای کی لوس شوم حالا؟

تو آنقدر زنانه نمی فهمی
که نمی بینی چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای را
هر سه را با هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که مرتب میکنی
میز را که می چینی
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش داشته باشی
و دست بکشی!

عزیزم
خودآزاری ندارم
مردانه زنم...!

 

* ایلهان برک: شاعر سه سطر اول

+ نوشته شده در 93/08/08 18:11 توسط باران56 |

هر روز چیزی از من زاده می شود
و یکراست به گور می رود...
و من درد می کشم
از زایش نه!
از اینکه به گور می رود!

+ نوشته شده در 93/08/08 5:14 توسط باران56 |

 

مردان قوی را می ستایم 

اگر...

قدرتشان صرفا در نوک زبان و سر پنجه هایشان خودنمایی نکند...

+ نوشته شده در 93/08/07 16:10 توسط باران56 |

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم یک دینامیت بیاور

اما نه هر دینامیتی

بل دینامیتی که کل کائنات رو از ازل تا ابد ویران کند

نه گذشته ای بماند نه آینده ای نه انسانی پشت سر نه پیش رو و نه جهانی دیگر

به خصوص این آخری را دریاب. مضمحل کردنش کار هر دینامیتی نیست

 

+ نوشته شده در 93/08/07 5:27 توسط باران56 |

لبه‌ی  پله های راهرو نشسته‌ام و پاهایم را به زمین رسانده‌ام. پاهایم مثل خمیر پیتزا کش می‌آیند، و این اتفاق تازه‌ای نیست... از همان روزی که سعی کردم قدم‌هایم بلندتر و بزرگ‌تر باشند، پاهایم کش‌ آمدند... همان روزی که خودم را از این ور خیابان کشیدم آن ور... همان روزی که برای داشتن چیزی دویده بودم، اما بهش نرسیده بودم... پس پاهایم را کشیدم و بلندتر قدم برداشتم... همان روزی که از روی ماشین‌ها و اتوبوس‌ها با یک قدم پریدم و خودم را به سرکارم رساندم... همان روزی که از این کوه به آن کوه، از این درخت به آن درخت، از این سوی شهر به آن سوی شهر قدم برداشتم...

فکر می‌کنید این کار برای من راحت بود؟ به هیچ وجه! یک روز آن‌قدر سعی کردم که دیگر نفهمیدم چه شد. فقط درد از پاهایم بالا آمد و  بعد پاهایم کش آمدند... دیگر هیچ‌ دوستی ندارم... فقط خودم هستم و پاهایم...

شب‌ها لبه‌ي پشت‌بام و بالکن می‌نشینم و به پاهای کش‌ آمده‌ام زل می‌زنم... دارم فکر می‌کنم باید بروم توی یک داستان دیگر زندگی کنم... داستانی که پاهای آدم‌هایش مثل من کش می‌آید. آدم‌هایی که مجبور نیستند پاهایشان را بکشند و خودشان را تغییر بدهند. آدم‌هایی که تمام ابعاد و مقیاس زندگی‌شان با ابعاد خودشان متناسب است.

حالا که این‌جا نشسته‌ام کاش آن بچه‌گربه بیاید و روی پاهای آویزان من تاب بخورد.

می‌دانم مادرش امشب هم دیر برمی‌گردد...

 

+ نوشته شده در 93/08/06 23:41 توسط باران56 |

 

برای صورت های از هم پاشیده ی زنان زیبای سرزمینم ...

شاملو میگفت : عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد 

الان باید گفت : زیبایی را هم به آن اضافه کن ...

+ نوشته شده در 93/08/06 22:22 توسط باران56 |

عشق شرقی عشق غربی

تفاوت زن شرقی و غربی در عشق در برخورد با رابطه عاشقانه است که دیدشان یکی نیست. عشق برای زن شرقی هدف است، هم چنانکه ازدواج برای او هدف است.هر چند حوزه تجربی وی محدود باشد. به همین خاطر است که بیشتر به جای عشق اصیل در دام عشق بدلی و مجازی و عصبی می افتد. می خواهد به نیازهای عصبی خود پاسخ دهد. این اتفاق بی اراده می افتد. 

در صورتی که برای زن غربی عشق وسیله است. ازدواج هم وسیله است. وسیله برای شکوفایی.وسیله برای رشد. وسیله برای تکامل. زندگی شخصی او در وهله اول مهم است. فردیت او مهم است. تعارض و تضادی با جمع ندارد.ولی باید به حقوق خود برسد.

 در صورتی که در نگاه زن شرقی، زندگی معشوق مهم است. به نوعی زن شرقی مبتلا به خود آزاری است. زندگی خود او گاهی پشیزی ارزش ندارد. از قربانی کردن خود حظ می برد. به نوعی اهل ریاضت یا خود آزاری است. به شدت به احساس عناد به خود مبتلاست. این را تا حدودی در دختران خویش می بینم. مثل اینکه می خواهد از خود در زندگی انتقام بگیرد. قمار عاشقانه هم ناشی از این احساس شرطی بودن است. از این روست که عشق در شرق همیشه با ناکامی همراه است. گاهی سوز و گدازهای عاشقانه است که معنا و ارزش پیدا می کند. این توهم بین زنها رواج دارد که در عشق باید سوخت و ساخت.نوعی خود آزاری توجیه شده! منطق تراشی شده! این هم ناشی از تلقی لیلی و مجنون و دیگر تمثیل هاست که برای ما به جا مانده است...

+ نوشته شده در 93/08/06 16:45 توسط باران56 |

احتمالا زیر 8 سال سن داشتم که فهمیدم دو دو تا میشه چهار تا !

هرچند دخترکان امروزی خیلی قبل از 7 سالگی  به این کشف میرسن !

الغرض ...

مدتی ست مدید که دو دوتام  چارتا که نمیشه هیچ ، کلا . . . 


اونجا که صلاحه بشه چهار و پایینتر ، میره روی 8 به بالا متوقف میشه

و اونجا که باید کمی بیش از چهار نمایان بشه 

میچسبه به یک فوقش یک و بیست و پنج ! 

در هر دو صورت دو دو تای من جور نمیشه که نمیشه...

فک کنم باید به گزینه های دیگه فکر کنم ، جمع و تفریق و تقسیم و  اینا...

+ نوشته شده در 93/08/05 19:14 توسط باران56 |

این روزها نه انقدر خوبم که باید ، نه انقدر بدم که نباید...

کاش گوشی بود برای شنیدن یا دستی برای سیلی زدن شاید از این خواب بیدار می شدم ؛

کم کم دارم آفتاب لب بام میشوم ... نمیدانم . دیوار کوتاه بود ، یا آفتاب ، آفتاب پاییزی ...

 

 

+ نوشته شده در 93/08/03 20:58 توسط باران56 |

37ساله شدم!

یه وقتایی لازمه که برگردی و پست های قدیمی وبلاگتو بخونی ...

تصمیم هایی که گرفتی و عمل کردی و نکردی ...

غصه هایی که خوردی و تموم شد و نشد ...

اشکایی که ریختی و سبک تر شدی و نشدی ...

لحظه هایی که باهاش نفس کشیدی و نفستو برید ...

خدا...

خیلی دلم گرفته 

...

+ نوشته شده در 93/08/01 16:11 توسط باران56 |

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند...

+ نوشته شده در 93/07/24 17:0 توسط باران56 |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

93/09/01 - 93/09/30

93/08/01 - 93/08/30

93/07/01 - 93/07/30
93/06/01 - 93/06/31
93/05/01 - 93/05/31
93/04/01 - 93/04/31
93/03/01 - 93/03/31
93/02/01 - 93/02/31
93/01/01 - 93/01/31
92/12/01 - 92/12/29
92/11/01 - 92/11/30
92/10/01 - 92/10/30
92/09/01 - 92/09/30
92/08/01 - 92/08/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/05/01 - 92/05/31
92/04/01 - 92/04/31
92/02/01 - 92/02/31
92/01/01 - 92/01/31
91/12/01 - 91/12/30
91/11/01 - 91/11/30
91/10/01 - 91/10/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/07/01 - 91/07/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
آرشيو



قالب های جدید وبلاگ
LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:





عینک دید در شب