شیشه پنجره راباران شست ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهدشست...
مرا محکم در آغوش بگیر

خوب می دانم

من در آغوش تو زیبا تر می شوم...

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۹ساعت 17:10  توسط باران56  | 

همه زشتیهای دنیا به زیبایی چشمانت در مادرم...

روزت مبارک

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۰ساعت 19:15  توسط باران56  | 

 

هر شخصی را که میبینی 

در حال مبارزه در نبردی است ،

که تو از آن هیچ نمیدانی 

مهربان باش ؛ همیشه ...

 

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۲۱ساعت 19:25  توسط باران56  | 

 

توی شهر ومنطقه من آدمهای سنتی،واغلب آدمهای مسن،و عموما مادرها،گهگاه از کلمه "مادینه" بجای کلمه دختر یا زن استفاده میکنند.این کلمه درلفظ گویای جنسیت و زنانگی دختر است،اما در معنا بیشتر اشاره به حجب وحیا و مظلومیت زن دارد.و زمانی بکار برده میشود که گوینده میخواهد به مظلومیت زن اشاره کند یا روی لزوم حجب وحیا و وقار برای زن تاکید کند.یعنی :هی زن سنگین و رنگین بشین سرجات و پاتو از گلیم زنانگیت درازتر نکن...

میدانم تو هم مثل من ، متفاوت هستی ، مردها به تو خواهند گفت که متفاوتی .بعضی ها تفاوتت را پای عجیب و غریب بودنت میگذارند و ترکت می کنند و بعضی هاشان میگذارند پای فوق العاده بودنت و عاشقت میشوند .به هیچ کدام دل نبند.به هیچ کدام از قضاوتها ، توهین ها و تعریفها.میگویم خودت باش و خودت باش.دخترهای عادی ، برای مردم دوست داشتنی ترند چون لازم نیست به مغز پوکشان فشار بیاورند و ساختار ذهنی شان را بهم بریزند برای درک کردنت.خب؟مادرت فهمید که باید تفاوتت را پیش خودت نگه داری ، از درون متفاوت باش ، از درون دیوانه باش و خودت از خودت تعجب کن و عاشق خودت شو.گوش کن ، هیچ کس تو را نخواهد فهمید ، از هیچ کس انتظارش را نداشته باش و اگر کسی فهمید تورا یا عاشقت شد یا حاضر شد تا آخرش باهات بیاید از خوشحالی دیوانه شو .در غیر این صورت بدان همه مردها عاشق "حماقت زنانه " ای هستند که توی وجودت نداری ، آن را یاد بگیر و بچسبان به تمام صفات عمیق بی نظیری که داری . مادرت فهمید باید ظاهرش را مثل بقیه کند ، لباسهای عجیب و غریب انتخاب نکند ، رنگ موهایش را دلپذیر کند و زنانه رفتار کند ، مادرت یاد گرفت دیوانگی اش  را  مچاله کند توی خودش و سعی کرد برای هرچیز کوچکی که فقط آدمهای دیوانه را احساساتی میکند ، گریه نکند.دورت را پر از آدمهایی کن که مثل تو ،هستند اما دوستهای عادی ات را فراموش نکن تا بتوانی به "ما" نشانشان دهی تا خیالمان راحت شود و برایت نگران نشویم که داری از دست میروی.میدانی؟شاید من توی 50 سالگی مثل 20 سالگی هام دیوانه نباشم. دوستت دارم.

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۲۱ساعت 19:7  توسط باران56  | 

هوس رقص باله دارم، بر سرپنجه، نرم و آرام و رها. حال الانم هست دقیقا. همین حالا که می چرخم در آشپزخانه و نواها تصادفی می آیند و می خوانند و زن اساطیری درونم میز را پاک می کند با زمزمه ای زیر لب و موهایم که رها و تنم که می چرخد و می چرخد و می چرخد... عشق باید همچین چیزی باشد، همینطور پخش و ولو که هی بزرگ می شود و رشد می کند و چشم که باز کنی همه جا را گرفته، در برت گرفته. همین صدای باران وقتی که بیدار می شوی. همین غذایی که بار می گذاری، همین فعل بار گذاشتن که فرق دارد با پختن، درست کردن یا هرچی، که از سر وظیفه نیست انگار، یک جور سرخوشی دارد با خودش، یک جور لبخند که فقط مادرها بلدند و بوی غذا که پخش می شود در خانه. همین گرمای خانه، همین که بنشینی با اصرار چیزی بدوزی، با زحمت و هی خراب شود و دوباره از نو. همین که نتیجه را گذاشته ام جلوی چشمم و حالم به شده. همین زنانگی که می دود در من و تمامی ندارد. یا حتی همین رنگ مو و ماتیک لب و ریمل ریز مژه دارسیاه.همین بوی عطر زنانه  که مانده روی دستم و می بویمش و لبخند گل و گشادم گشادتر می شود. همین که انگار چیزی دارد از نقطه آغاز رشد می کند و بزرگ می شود و عشق که چسبناک است و مطبوع و خوشایند و راه خود را باز می کند و در برت می گیرد ...

 
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۲ساعت 18:15  توسط باران56  | 

در آستانه ایستاده ایم هر دو. باید که از این آستانه رد شویم. سخت است، می دانم. مثل پوست انداختن است. آن آدم قبلی چسبیده بهمان، خیال کندن ندارد. چنگالهایش را فرو کرده در بدنمان و می خراشد و نمی رود. خون چکان و اشک چکانیم. تنمان درد می کند، جانمان درد می کند. حتی نمی توانیم هم را در آغوش بگیریم از بس پوستمان هم درد می کند. زخم و زیلی شده ایم، اما می گذرد. ایمان دارم که می گذرد و ما بعد از آستانه آدمهای بهتری شده ایم، کاملتر و متعالی تر... میدانم...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۲ساعت 18:3  توسط باران56  | 

لذت بعضی چیزها و ماندگاریشان در دل و جان و ذهن و ...! به این است که با سرانگشتانت تک تک لحظات "بودن" آن چیز را لمس کرده باشی... مثلا اش می شود وقتی که گریه کرده ای و پلک هایت را بسته ای... بعد که از سر تنهایی خودت را بغل کرده ای و می خواهی آرام کنی خودت را! با همان چشمان بسته یکهو یاد شیرینی پاک شدن اشک هایت بیافتی با نرمی یا زبری انگشتی که روی گونه هایت لغزیده به مهر، و بعد هم یک بوسه ی آرام روی رد اشک های خشک شده گذاشته تا دلت هم آرام گیرد!

بعضی چیزها را باید لمس کرد تا ماندگار شوند تا لذت شان بماند تا ....

نشده؟! درگیر این نباش که نشده تا بحال! من تصورش می کنم! تو هم امتحان کن! مثل رقص نور خورشید است روی پلک های بسته ات که دوام بازشدن در برابر روشنایی را ندارد! اما جانت می تواند از همان سایه بازی شعاع های طلایی پشت چشمان نیمه بسته ات لذتی ببرد با دوام و ناب!
اگر هم پی این عشق بازی با تصورهای لمس شده ی روحت! رسیدی به آن جا که در پی آن نور، گرمی قطره های اشک راه به لبخند روی لبانت یافتند که معرکه می شود! حس که کردی همه ی این ها را که گفتم بعد بیا و داد بزن که خدایا! وسعت تنهایی ام را گاه به گاه که نه! همواره با این احساس های ناب تصورشده! پر کن نه به بیهودگی های واقعی که حقیقی اند اما زودگذرند و حقیرند به سطح بیرونی!

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۹ساعت 16:43  توسط باران56  | 

اینجا مطلقاً تاریکی است، یا تاریکی مطلق... پلک هایم را به هم فشار می دهم و در میان بغض ها، با سرانگشت، می گردم به دنبال خاطراتی روشن که سوسوهای لمس شده ی انگشتانم هستند... که یادهای شیرین را گم کرده اند...

پلک می زنم، سیاه و سفیدی دنیای درونم، روحم را خلسه وار می برد تا انتهای همه ی تنهایی که فرار از آن انگار فایده ای نداشته... زل می زنم به چشم هایش... می پرسم خسته نشدی؟ پورخندی می زند و می گوید از تو بودن؟! بغض می کنم... می گویم کاش می شد خودم باشم... آخ چشمانم...

روبروی آیینه می ایستم... دستم را می گذارم روی تصویر صورتم و تکه های پازل چهره را به هم می ریزم! حالا زل زده ام به تکه تکه های خودم! می شود دوباره چیدشان؟! با یک طرح نو؟! اما این فقط تصویر من است که نو شده! این طرف آیینه منم که با همان نگاه زل زده ام به خود نو شده ام!...

حال من دگرگونی می خواهد انگار... به بهترین حال ها... به آرام ترین شب ها... به روشن ترین روزها...

بسم الله الرح...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۹ساعت 1:44  توسط باران56  | 

 

و باز به روایت تقویم، سال دارد نو میشود...راستش از روزی که مرز 30 سالگی رو رد کردم دیگه امار دقیق سن و سالم رو ندارم...فقط می دونم الان در دهه ی چهارم زندگیم هستم و شاید بهتر باشه بگم در نیمه آخر دهه ی سوم زندگی...یعنی وافعا برام فرقی نمی کنه 30 ساله باشم یا 35 ولی شاید تو 40 سالگی اینطوری نباشه... 

به هر حال بچه که بودم فکر می کردم دهه ی سوم زندگی پر باشه از ثبات و احساس مسئولیت و بودن در شرایط بحرانی که سرت همه جوره شلوغه با کار، شوهر، بچه، دوستان و فامیل و چشم و هم چشمی... حالا اما هیچ کدوم اینها نیست... شاید این خوب نباشه که همه ی این مراحل رو بخوبی تجربه نکرده ام و باید چشم به راه یک سری اتفاقات جدید تو زندگیم باشم ولی از طرف دیگه، فکر می کنم هر اتفاقی تو زندگی فقط وقتی جذابیت داره که تو زمان خودش رخ بده... 

راستش اصلا نمی خواستم در آستانه سال نو بگم که چقدر از زمانه شاکی ام ولی به شدت محتاج باز شدن دری هستم که پشتش راهی به سمت عاقبت خوش باشه، نه یک دیوار!!!

با تمام وجود امیدوارم تو سال جدید تمام اون احساس های خوبی که یه آدم در دهه ی سوم زندگیش می تونه داشته باشه رو تجربه کنم...احساس ثبات...احساس مفید بوذن...احساس دوست داشتنی بودن...احساس توانمند بودن...احساس غرور...احساس اطمینان به خودم، به آدمهای دور و برم، به زندگی، به خدا...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۳ساعت 20:43  توسط باران56  | 

 

این روزها به این نتیجه رسیده ام، که ای کاش توی دوران مدرسه و راهنمایی و دبیرستان، به جای اینکه اون همه درسهای فرار و به درد نخور تو کله هامون بریزند و سرمون رو الکی گرم کنند، بهمون مهارت زندگی رو آموزش می دادند... بهمون می فهموندن که ثبات شخصیت یعنی چی؟ بلوغ فکری یعنی چی؟ اعتماد به نفس و عزت نفس یعنی چی؟ مهارت ارتباط برقرار کردن چطوریه؟ پذیرش دیگران؟ 

ای کاش بهمون یاد می دادن که خودمون رو کشف کنیم...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۳ساعت 20:33  توسط باران56  | 

گاهی آدم باید برگردد به عقب. مرور کند روزهای رفته را. آدم‌های رفته را. ببیند کجای کار اشتباه کرده. آنجا که دل داده یا آنجا که دل کنده است؟ وقتی که خواسته و ناخواسته دل داده یا وقتی که دل بریده است؟ لبخندی که زده است به جا بوده یا اشکی که ریخته. حرف‌هایی که به زبان آورده کارش را ساخته یا سکوتی که پیشه کرده است..

آدم گاهی باید برگردد، بازخوانی کند پرونده های شبه مختومه‌ی زندگی‌اش را. نه برای رنجه ساختن روح و خودآزاری و نه برای آه کشیدن و لعنت فرستادن به انتخاب‌های غلط و آدم‌های اشتباهی. آدم باید گاهی به عقب برگردد و مرور کند گذشته‌اش را تا مبادا، مبادا به فراموشی دچار شود. تا دوباره اشتباه نکند. دل نبندد. دلتنگ نشود...گذشته نگذشته است...گذشته نخواهد گذشت...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۳ساعت 20:31  توسط باران56  | 

بی خوابی دردی بود که از کودکی به آن دچار شدم انگار و همیشه منشاء آن چیزی نبود جز هیجان و دلواپسی... کودک که بودم هیجانم محدود می شد به برد و باختم در بازیها و شیطنتها و نمره های دیکته و ریاضی و روز انتخابات مبصر و شورای مدرسه و مسابقه ها و .... حالا که فکر می کنم می بینم هنوز هم دلیل هیجان ها و دلواپسی هایم همان هاست انگار به اضافه ی چند چیز دیگر که شاید بچه گانه تر از آن قبلی ها باشد... آن روزها فکر می کردم که من کوچکم و این مشکلات بزرگ، پس حق دارم دلواپس باشم ولی حالا... دارم بزرگ شدن را تمرین می کنم ... می دانم که تنها اگر باشم باز هم کوچکم... می خواهم که تو بامن باشی... تویی که بزرگی...

باید صبورتر باشم، منطقی تر، آرامتر، شادتر و حتما بزرگتر...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۷ساعت 18:54  توسط باران56  | 

این روزها "بایدهایی" که برای خودم ساخته ام آنقدر زیاد شده اند که گاهی فراموش می کنم  "باید" هر لحظه کدام است...

باید صبور تر باشم...باید منطقی تر باشم... باید نامهربان تر باشم...باید عاقل تر باشم... باید شادتر باشم... باید بزرگ تر باشم...باید بیشتر تلاش کنم... باید بیشتر لذت ببرم...باید بیشتر بخوانم... باید بیشتر بشناسم خودم را...باید محکم تر باشم... باید آرامتر باشم... باید بیشتر بپذیرم که قرار نیست در زندگی همه چیز داشت... باید بیشتر بپذیرم که داشته هایم را دوست بدارم ... باید بیشتر خودم را دوست بدارم... باید بیشتر توکل کنم... باید بیشتر شبیه دیگران شوم... باید بیشتر ساده بگیرم زندگی را، دنیا را، عشق را... باید فراموش کنم همه ی آنها را که روزی بهترین لحظه ایم را ساخته اند... میان بایدها گم شده ام این روزها...

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۶ساعت 20:10  توسط باران56  | 


شاکی،

خشمگین،

دلتنگ،

دلگیر،

حال این روزهای من.

سرمو کجا بزنم تا آروم بگیره...؟؟

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۴ساعت 19:48  توسط باران56  | 

وقتی می خوای یه چیزی سر جاش محکم وایسه براش تکیه گاه پیدا می کنی. از تکیه گاه نیرویی وارد میشه که اونو از سقوط در جاذبه زمین حفظ می کنه. اگه تکیه گاه رو برداری، اگه نقطه اتصال دیگه نباشه، سقوط حتمیه؛ مگر این که اون چیز خودش تکیه گاه داشته باشه.

ماجرای ما آدم ها درست همین طوریه. برای فرار از سقوط دنبال تکیه گاهیم. اون تکیه گاه می تونه خدا، مذهب، اعتقادات از هر نوعی، کار، هنر، درگیری های روزمره، یه ابر انسان، یه انسان معمولی، ثروت، زیبایی و ... باشه.

نمی خوام بحث کنم که کدوم تکیه گاه مطمئن تره، کدومش پوچه و کدومش دوام و کارآیی بیشتری داره. نمی خوام بحث کنم که کدومش توی دنیای امروزی ما کمک حال بهتریه.

هر کدوم از این تکیه گاه ها می تونه یه عمر یا چند صباحی ما رو از سقوط نجات بده. ما رو دلخوش کنه. ما رو جلو ببره.

وای از روزی که دیگه تکیه گاهی به جز خود خودت نداشته باشی. هر چقدر هم محکم باشی، هر چقدر هم اراده ت قوی باشه، یه جا دلت می خواد تکیه کنی، یه جا دلت می خواد به یه ریسمان چنگ بزنی، یه جا دلت می خواد فکر کنی یکی هست که صداتو میشنوه، یه جا دلت می خواد احساس کنی دستت تو یه دست محکمه.

کاش آدم نقطه اتصالشو گم نکنه. کاش برای روزهای سختش یه دست محکم داشته باشه...

 

پ ن: نقطه اتصال ام گم شده...

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۴ساعت 19:38  توسط باران56  |