وای باران باران

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند...

+ نوشته شده در 93/07/24 17:0 توسط باران56 |

اگر بودی چه می شد............

اگر بهم ثابت می شد، ایمانم ابراهیمی می شد

مشکل من بی قیدی نیست، بلکه نداشتن یقین است

من مانده ام در کار کسانی که به خیلی چیزها اعتقاد دارند و سستی می کنند!

گویا ارزش اعتقاد را نمی دانند.

شاید هم ارزش در اعتقاد نیست بلکه در چیزهای دیگری است.

راست است که " ایمان" پس از شک به "اعتقادات" می آید،

اما اگر بیاید...

+ نوشته شده در 93/07/19 19:42 توسط باران56 |

 

مزرعه ای به نام زندگی مشترک

امروز خبر جدایی یکی از دوستانم رو از همسرش شنیدم...متاسف شدم، اما دلایلش رو که فهمیدم، دیدم "تاسف" برای تصمیمات اینچنینی خیلی کمه...

زندگی مشترک مثل یه مزرعه اس. بعضی ها کشت این مزرعه رو "دیم" و بعضی ها "آبی" می دونند.

از نظر بعضی ها این مزرعه دیم دو سه سالی با موادی که خود به خود ترشح می شه آبیاری می شه و سرسبزه و بعدش هم که این ماده ترشح نکرد و بارونی نبارید باید مزرعه ول بشه و هر چه بر سر زندگی اومد خوب اومد دیگه...

ولی به نظر من زندگی که تکیه بر مواد ترشحی مغز داشته باشه بر پایه هوس شکل گرفته و شخصی که با این دید این بازی رو شروع کرده خیانت بزرگی به آینده، احساسات، ابرو و روحیه طرف مقابلش کرده. این مزرعه به امان خدا ول کردنی نیست.این مزرعه دیم نیست. برای آبادی نیاز به رسیدگی داره.نیاز داره که چاه بزنی و ازش اب بکشی بالا و زندگی رو آباد کنی باهاش.

بعضی دیدگاه ها در مورد زندگی زناشویی از یخ هم سردتره. بعضی دیدگاه ها سطح عمیق و خاص و استثنایی رابطه زن و شوهری رو تا سطح زندگی مشترک دو تا هم اتاقی پایین می آره. در بهترین حالت این دو تا هم اتاقی با هم دوستن.همین...

به نظر من این افراد قبل از شروع چنین رابطه ای باید بیشتر فکر کنند و دیگران رو درگیر رابطه ای نکنند که از نظر عرفی و احساسی خروج از اون برای طرف مقابل خیلی سخته و هر وری که بره، چه بره و چه بمونه براش یه جور رنج کشیدنه. یک زن یا یک مرد مطلقه یک انسان بسیار آسیب دیده است هر چند که در چهارچوب خط کشی شده بعضی ها اینطور نیست.

من فکر می کنم که سطح آگاهی آدم ها خیلی رشد کرده. با آدم ها می شه خیلی راحت تر راجع به چیزهایی صحبت کرد که قبلا خیلی سخت بود و به نظرم کسی که سطح آگاهی اش تو این دوره در حدی نباشه که ورای منطق و خط کشی های مشخص به چیزهای دیگری برای اندازه گیری اعتقاد داشته باشه از فقر و بی سوادی بزرگی داره رنج می بره و خبر نداره.این آدم مصداق جمله "آنکس که نداند و نداند که نداند"ه.

فقر آگاهی ممکنه بعضی از زندگی ها رو به بن بست بکشونه و این اشتباهی غیر قابل بخشودنیه.

این مزرعه احتیاج به رسیدگی داره. باغبان مزرعه رو "یک ایثار گری که آدم رو مستاصل می کنه" دیدن کمال بی انصافیه.انسان! این باغبان خارج از مزرعه تو، گل های زیباتر و خوشبوتری برای بوییدن داشته اما حرمت مزرعه نگه داشته، نه از سر استیصال و حتی عشق، بلکه از سر اینکه حرمت مزرعه رو حفظ کرده...برای اینکه انقدر آگاه هست که حرمت مزرعه رو می فهمه... برای اینکه می دونه توی این مزرعه خیلی چیزها بیشتر از اونی که فکر می کنه و می بینه هست. برای اینکه تو این مزرعه زندگی می کنه... برای اینکه این مزرعه حاصل بهترین چیزهاییه که داشته و پاش ریخته و هر چیزی که بهش آسیبی بزنه در واقع حاصل عمر خودش رو تباه کرده. تو هم حق تباه کردنش رو نداری حتی اگر انقدر بی سواد باشی که نتونی این الفبای ساده رو یاد بگیری...

 

+ نوشته شده در 93/07/19 12:47 توسط باران56 |

ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﭼﺎﯼ ﮐﯿﺴﻪایست، ﻫﻮﻝ ﻫﻮﻟﮑﯽ ﻭ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﺗﮑﻠﯿف، ﺍﻣﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺭﻓﻊ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨد، ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ..ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭼﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺍﺳﺖ. ﭘﺮ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﯽﻫﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﯼ ﺩﻡِ ﺩﺳﺘﯽ ... ﺍﯾﻦ ﭼﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﺭﯾﺰﯼ ﺩﺭ ﻓﻨﺠﺎﻥ، ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﻓﻨﺪﻗﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻗﯽ ﭼﺎﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﻗﯿﺮ،ﺳﯿﺎﻩ ، ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺮﮔﻞ ﻻﻫﯿﺠﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺮﻡ ﺩﻡ ﺑﮑﺸﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﻄﺮ ﻭ ﺭﻧﮕﺶ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﻘﺪﻣﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻤﺮ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ ﻋﻄﺮ ﻣﻼﯾﻤﺶ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ، ﺟﺮﻋﻪ ﺟﺮﻋﻪ ﺑﻨﻮﺷﯽﺍﺵ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ...

+ نوشته شده در 93/07/10 17:24 توسط باران56 |

تنهایی را مزه مزه کن دختر ... در این جنگ، متحدی نداری ... خودت هستی، با خودت، و خودت، و آخرش هم خودت ...

+ نوشته شده در 93/07/03 20:35 توسط باران56 |

پنجره را باز كردم به روي پاییز ... بو كشيدم بوي خاك را ...

راستي، اين درختي كه روبروي پنجره ي اتاق ماست، روزي كه من نباشم در اين دنيا، يادش مي ماند مرا؟ ... غم هاي مرا؟ ... ترس هايم را؟ ... آرزوهايم را؟ ... رنج هايم را؟ ...

خداي مهربانم ... كِي مرا مي بري خانه؟ ...

+ نوشته شده در 93/07/02 20:40 توسط باران56 |

پاييز آمد. و در من فرو ريخت. و من را در خود پيچيد. و مثل آب و كفِ گردنده ي دور چاه حمام در خود پيچاند، و رهايم كرد بين همين برگ هاي طلايي، زير پاي همين عابرين شاد و دوان دوان به سوي خوشبختي، و در آغوش همين باد خنكي كه نويد از زمستاني سرد دارد. پاييز جان، بيا و گرد تا گرد سرم را ببُر، تا مهياي زمستاني شوم كه شبيه همين درخت هاي كنار خيابان خشكم كند كنار پياده رو، تا بميرد "من" ِ قديمم، تا متولد شود "من" ِ جديدم ... بغلت مي كنم. با تمام خارهايت، و خنكايت، و سرمايت، كه بخشي از مسير مني، به سمت بهاري تازه ...

+ نوشته شده در 93/07/01 20:37 توسط باران56 |

امروز اولين روز ورود كلاس اولي ها به مدارس بود؛ جشن شكوفه ها.
داشتم اخبار را نگاه مي كردم و به اين فكر مي كردم كه در زمان ما همه چيز چقدر فرق مي كرد...
آن زمان نه از جشن استقبال خبري بود، نه از گل، نه از معلم هاي جوان و مهربان و خنده رو و نه از مانتوهاي بنفش و صورتي و مقنعه هاي سفيد. در كل دوران 12 ساله تحصيلم در مدرسه، هرگز لباس فرمي به غير از رنگ سرمه اي و خاكستري نداشتم. معلم كلاس اولم يك پيرزن بداخلاق و عصبي بود كه دائم بر سرمان جيغ مي كشيد و حتي به اقتضاي شرايط فحش هم نثارمان مي كرد. كلاسمان نزديك به 50 نفر جمعيت داشت و جا براي همه ما بسيار تنگ بود. من در آن كلاس پنجاه نفره هرگز ديده نشدم. آنقدر ديده نشدم كه يك روز كه مادرم براي پرسيدن وضعيت درسي ام به مدرسه آمده بود، معلم گفته بود كه دخترت بسيار شلوغ است و دائم جيغ مي زند!
هرگز نفهميدم كه من را با چه كسي اشتباه گرفته بود...
از سال دوم، كلاسها خلوت تر شد و من با توجه به وضعيت خوب درسي ام، هميشه دانش آموز محبوب معلم ها بودم، اما خاطره تلخ آن كلاس اول هميشه در ذهنم باقي ماند...

اصلا مدرسه به كنار؛ مگر در آن سالها چند درصد بچه ها تك فرزند بودند و هر چه كه مي خواستند برايشان مهيا بود؟!  الان دوست من محبت و توجهي را نثار دختر دو ساله اش مي كند كه من در كودكي ام در خواب هم آن را نمي ديدم. و البته هنوز هم نمي بينم...

گاهي به اين فكرمي كنم كه بچه هاي الان ، بچه هاي خيلي خوشبختي هستند.

آنها اين فرصت را دارند كه پشت سيستمشان بنشينند و ارتباطي مجازي و كنترل شده با جنس مخالف را تجربه كنند، بدون اينكه بخواهند خودشان را درگير سختي ها و آسيب هاي يك ارتباط واقعي كنند؛  با اين وجود،آنها لذت اولين اتصال به اينترنت را هيچ وقت نمي فهمند...

 آنها كه خيلي هايشان حتي قبل از ورود به مدرسه گوشي موبايل داشته اند، يك روز كه بخواهند با جنس مخالف ارتباط داشته باشند، آنقدر شرايط برايشان مهياست كه حتي فكرش را هم نمي توانند بكنند كه روزي دختر و پسرهايي هم سن و سال آنها وجود داشته اند كه براي برقراري يك ارتباط تلفني ساده با يك نفر از جنس مخالفشان، مجبور بودند بارها و بارها شماره منزل او را بگيرند و قطع كنند. تازه بعد از آن هم بايد خيلي شانس مي آوردند اگر شخص مورد نظر به طور اتفاقي از كنار تلفن عبور مي كرد و آن را جواب مي داد، اگر نه هم كه هيچ...   با اين وجود آنها هيچ وقت نمي فهمند كه اولين بار كه سيم كارت اعتباري به بازار آمد و داشتن تلفن همراه از انحصار قشري خاص خارج شد، آن قشر غير خاص چقدر خوشحال شدند...

 آنها قبل از جواب دادن به موبايل يا تلفن ثابت، تقريبا هميشه مي دانند چه كسي پشت خط است،  اما نه دلهره جواب دادن به يك تماس ناشناس را تجربه مي كنند، نه هيچ وقت مي فهمند كه اولين بار كه تكنولوژي ‍‍CallerIDآمد ،مردم چقدر ذوق زده شدند…
آنها خيلي چيزها را هيچ وقت نمي بينند و لذت خيلي از اولين بارها را هيچ وقت تجربه نمي كنند. چون همه چيز را از اول ديده اند و داشته اند.
نمي دانم، شايد هم ما بچه هاي خوشبخت تري بوديم...

 و در آخر اينكه من فكر مي كنم تكنولوژي مدرن با وجود تمام معايبش خوب است. البته اگر نبود هم مطمئنا زندگی می گذشت، اما شايد آدم بعضي از آدمها را هيچ وقت نمي ديد...
خيلي دير به زندگي ما آمد، اما ممنونیم كه آمد. ممنونیم كه آمدي...

+ نوشته شده در 93/07/01 16:32 توسط باران56 |

همه آدم ها توی دلشان چیزی هست و این جمله که “از حرفش ناراحت نشو چیزی تو دلش نیست” خنده دار ترین و در عین حال مسخره ترین و بی معنی ترین حرفی ست که میتوان به زبان آورد. به نظرم افراد با منظور حرف های نیشدار میزنند. جنس و نسبت طرف مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد دل شخص دیگری ست که می گیرد. صداقت و رک گویی با طعنه و کنایه فرق دارد.

+ نوشته شده در 93/06/29 18:0 توسط باران56 |

کاش میشد تمام نوشته ها، دلتنگی ها، خاطرات را در یک بطری ( از آنها که در فیلم های خارجی پدید می آید) میگذاشتم و با آبِ دریا و مرجان ها هم خون میشد و آن طرف آب یکی پیدایش میکرد و برایم تمام جواب ها و نتیجه گیری هایش را در همان بطری میفرستاد و بعد از سالیان دراز به دستم میرسید و همینطور نامه نگاری های آن سوی آبی ادامه داشت ، خوبی اش این است که نمیدانم کیست و از چه نژاد و فرهنگی ست و میشود روی گوش مُفت آن و حرفهای  ناگفته ام سرمایه گذاری کرد، " گاهی بعضی حرفها را میشود به یکی زد و در عین ادعای شعور داشتنش هیچ نمیفهمد حتی اگر در آکسفورد مدرک اخذ کرده باشد و برعکس یکی پیدا میشود که دل مهربانش را برایت کادو پیچ میکند، بودن یک همچین آدمی واجب و لازم و حلال است ! "آدم برای بودن نیاز دارد به یکی برای شنیدن حرفهایش ودرک کامل و در آخر هم یک آغوش محکم بعد از چای بعدازظهر...

+ نوشته شده در 93/06/27 18:51 توسط باران56 |

این روزها تصمیم گرفتم عزیزانم رو بیشتر دوست داشته باشم.. خیلی بیشتر از این چیزی که دوست دارم.. خیلی دوستشون دارم اما باید بیشتر باشه.. آدما وقتی حس میکنن کسی رو دارن از دست میدن بیشتر احساس درموندگی و خطر میکنن که مبادا بخوان دوست داشتنی هاشون رو ازدست بدن بعدش نشستم کنار مامانم و براش چای ریختم.. پرسید "باران" شبا که تا دیروقت بیداری اذیت نمیشی از بیخوابی؟ میخواستم بگم مامان اوناییکه میخوابن برای رفع خستگی جسمی میخوابن اما اگه کسی خوابش نبره یعنی روحش خستس بعدش فکرکرده بودم که نه من فقط از ترس خوابم نمیبره.. کمی هم غم... شاید هم بی قراری های شبانه... اما هرروز که خورشید طلوع میکنه من قول میدم اون روز،روز ِخوبی باشه..روزی پر ازخوشحالی و موفقیت و حس های خوب و شب که میشه توی تنهاییم به خودم حق میدم کمی گله کنم و شاید هم کمی دلم بگیره.. بعدش تلوزیون نشون داد مرد خارجکیه صبح با صبحانه اومد خانمش رو بیدار کرد و براش صبحانه اماده کرد .. مامان با حالت ِکودکانه ای گفت منم صبحانه میخوام! خستـــــــم شده بسکه مرد بودم... و من محکم بغلش کردمو بهش اطمینان دادم روزی تمام ِاین مردانگی رو ازش دور خواهم کرد.. روزی.. حتما اینکار رو خواهم کرد و با خنده گفتم مامان اینا همش فتوشاپه و به زنی فکرمیکردم که کودک بود و به مامانم که از خودش خیلی بزرگ تر بود و سالها بود مرد ِمن شده بود! تنها مرد ِخانه ام! بعدش تلوزیون روی دیگر ِیک زندگی را نشانمان داد آن لحظه که مردک عاشق ِزنی هلندی شده بود و دیگر همسر و فرزندانش را نمیخواست.. روزهایی که آنها را کتک میزد و شب هایی که درتنهایی اش در آغوش ِمعشوقه اش جان میداد و همسرش که کودکش را درآغوش گرفته بود و اشک میریخت ازاینهمه عشقی که سالها صرف کرده بود برای تنهایی آن لحظه اش و دخترک ِساده ای که دل ِیک مرد ِسن بالا را ربوده بود و آن مرد برایش مردانگی میکرد.. بعدش من با صدای بلند گفتم خدا یک سومر"همان مرد ِسن بالا که عاشق ِدخترک ِکم سن شده بود و برایش مردانگی میکرد" و یک کودک مثال ِعثمان "پسرک ِمهربان و بافهم ِهمان زنی که همسرش معشوقه اش را میمُرد" به من بدهد و مامانم با خنده نگاهم کرده بود و ازاین همه دیوانگی ام سرش را تکان میداد.. مگر چیزهای خوب در زندگی خواستن بد است؟! اما شب یک نفر به من گفته بود "باران" هرچه را که خواستم ازدست دادم و هرچه رانخواستم بدست اوردم.. به مامان گفتم نکند ماه بخواهم و لامپ کم مصرف ِنیمه سوز نصیبم شود و مامان زد تو سرم و گفت دختره ی دیوانه ِ... "از آنجاییکه مامانم خیلی مردم دار است اما اصلا در مقابل ِمن رعایت نمیکند پس تصمیم به سانسور گرفتم" خب مگر بد است آدم از افکار تو در تویش سخن بگوید؟ انگار فقط این وبلاگ گوش ِشنوای من است و بس...!!

+ نوشته شده در 93/06/26 16:51 توسط باران56 |

شخصا عدالت خدا را هرگز زیر سوال نمیبرم لابد لازم بوده ...و البته حرف زیاده در این زمینه میشه کلی از زاویه و ابعادمختلف حرف زد که مجال نیست..

فقط یه قضیه ای برام سواله و اونم اینه که چرا وقتی از ازل تا حالا مردا مخ میزدن و زنها گول میخوردن و همه هم این داستانای تکراری رو شنیدن و دیدن و اطرافیانشون و کلی بساط و اینا... چرا باز پیش میاد؟؟نه واقعا ..!!!

بعد جالبتر اینکه هر مردی وقت مخ زدن شما را بی نظیر رویایی میدونه و کلی تعریف و تمجید وقتی نتونست و آخرین تیرشو زد و موفق نشد میگه تو چقدر ...هستی...نه واقعا خداییش نمیدونم خدا در عنصر مرد چی قرار داده؟؟و آیااون عقلی که میگن این جنس داره حقیقت داره ؟یا یه جور شعار بوده که نسل به نسل به اینجا رسیده...!!!

+ نوشته شده در 93/06/24 20:9 توسط باران56 |

شونزده هفده ساله که بودیم رازهای کوچکی داشتیم ٬ می دانستیم  دختر خاله مان  عاشق کدام پسر فامیل است . یا می دانستیم کدام پسر فامیل توی حیاط درندشت خانه شان شاخه ی گل رزی از باغچه چیده و دست دختری داده که عاشقش است ...

شونزده هفده ساله که بودیم دل توی دلمان نبود که هم کلاسیمان برسد مدرسه و از صورت برافروخته اش بفهمیم که باز هم نامه ی عاشقانه ای دریافت کرده است ... نامه ی عاشقانه را که هفت تا سوراخ قایم کرده است یواشکی گوشه ای از مدرسه یا زیر نیمکت و بین کتابهای درسی باز کنیم و با هزار ترس و لرز خط خرچنگ قورباغه ی پسرک دبیرستانی را بخوانیم که توی اتوبوس و در مسیر هر روزه ی خانه تا دبیرستان عاشق شده است و راه دیگری ندارد برای ابراز عشق جز نوشتن یک نامه ی عاشقانه و با لطایف الحیل رساندن به دست معشوقی که از سرما و خجالت گونه هایش گل انداخته است ...

شونزده هفده ساله که بودیم هر روز به جای درس خواندن و به جای ریاضی و جذر و معادله حل کردن ٬ سرمان توی کتابهای شعر و رمان بود ... نیمکت آخر می نشستیم و یکی کلیدر می خواند و یکی مهدی سهیلی و دیگری نیما ....

اوج شیطنتمان هم این بود که ناهید یواشکی به کتابخانه ی پدرش دستبرد بزند و کتابهای رازهای زندگی زناشویی را کش برود و ما بچه مثبتهای چشم و گوش بسته گوشه ای از مدرسه قایم شویم تا کتاب را بخوانیم و بعد هم جز ترس و دلهره و خنده و مسخره بازی چیز دیگری عایدمان نشود و ترجیح بدهیم ناهید کتاب را نخوانده به کتابخانه ی پدرش بازگرداند ...

شونزده هفده ساله که بودم برای هیچ کس توی دنیا مهم نبود که چه می کنم ... هیچ کس برایم آرزوی بلند پروازانه ای نداشت ... هیچ کس عاشقم نبود ... هیچ کس وجودم را حس نمی کرد ... اگر از دنیا هم کم می شدم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد ... کلا دیده نمی شدم ... آنقدر دنیا شلوغ بود که کسی حواسش به یک دختر دوم دبیرستانی نبود ... دنیا شلوغ بود ..

+ نوشته شده در 93/06/20 18:3 توسط باران56 |

 
آدمهایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد...

چگالی وجودشان بالاست ، افکار ،حرف زدن ،رفتار ،محبت داشتنشان

و هر جزئی از وجودشان امضادار است...

یادت نمی رود "هستن هایشان را"...

بس که حضورشان پررنگ است...ردپا حک می کنند ، اینها روی

دل و جانت..بس که بلدند "باشند"این آدمها را ، باید قدر بدانی

وگرنه دنیا پر است ازآن دیگرهای بی امضایی که شیب منحنی

حضورشان همیشه ثابت است ..بعضی از آدم ها ترجمه شده اند،

بعضی از آدم ها فتو کپی آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارندبعضی از آدم ها

خط خوردگی دارند،بعضی از آدم ها را چند بار باید بخوانیم

تا معنی آنها را بفهمیم ،و بعضی از آدم ها را باید نخوانده کنار گذاشت...

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها جریمه...

+ نوشته شده در 93/06/19 17:32 توسط باران56 |

هیسسسسس..دختر ها فریاد نمی زنند!

زیاد اهل فیلم و سینما نیستم ، اما دیشب که مثل همیشه بی خواب بودم، تلویزیون رو روشن کردم تا کمی سرگرم بشم. یکی از شبکه های ماهواره ای وطنی فیلمش تازه شروع شده بود نشستم و تا آخر دیدمش...

از لحظه ی اول تا لحظه آخر انگشتامو مشت کرده بودم،پاهامو رو زمین فشار میدادم پاهامو هی تکون میدادم..تا گریم نگیره تا اشکم سرازیر نشه...

از لحظه ی اول تا آخر کلی فکر تو سرم وول میخورد،کلی خاطره از بخش های قدیمی و زیرین مغزم میومد بیرون...

یاد روزی افتادم که راننده ی آژانس محله از تو آینه به چشام خیره شده بودو سوالای نامربوط میپرسید و منم از ترس یخ کرده بودم...یاد روزی افتادم که خیلی کوچیک بودم و پسر داییم از هرکلکی استفاده میکرد تا منو تو بغل خودش گیر بندازه و منم از ترس زبونم بند اومده بود و به هیچکس هیچی نگفتم...یاد سنگینی نگاه پسر همسایه افتادم که وقتی می فهمید من _یه دختر جوون_ تو خونه تنهام نگاهش سنگین تر میشد و منم از ترس چفت همه ی درها رو میزدم...و یاد روزی که تو محل کارم تنها بودم و از نگاه یک مراجع جوون ترسیدم و آمپولش رو نزدم...

یاد این افتادم که اکثر دخترا ناگفته هایی دارن که جز خودشون به هیچکس دیگه نمیتونن بگن..ناگفته هایی از جنس ناگفته های شیرین...

شاید کمرنگ تر از اون و شاید هم پررنگ تر از اون اما از همون روز اول یه چیز تو ذهن همشون با فونت درشت حک میشه.. "حفظ آبرو"...
چقدر دوست داشتم که لحظه ی آخر بشینم و اشک بریزم اما به زور جلوی خودمو نگه داشتم...

فیلم که تموم شدهمش به فکر این بودم که قاتل روح چی میشه...؟تعریف درست آبرو چیه...؟
ساعت سه و نیم و رد شده بود که من سرمو گذاشتم روی بالش و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بالشم تر شد...

+ نوشته شده در 93/06/16 14:10 توسط باران56 |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

93/07/01 - 93/07/30

93/06/01 - 93/06/31

93/05/01 - 93/05/31
93/04/01 - 93/04/31
93/03/01 - 93/03/31
93/02/01 - 93/02/31
93/01/01 - 93/01/31
92/12/01 - 92/12/29
92/11/01 - 92/11/30
92/10/01 - 92/10/30
92/09/01 - 92/09/30
92/08/01 - 92/08/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/05/01 - 92/05/31
92/04/01 - 92/04/31
92/02/01 - 92/02/31
92/01/01 - 92/01/31
91/12/01 - 91/12/30
91/11/01 - 91/11/30
91/10/01 - 91/10/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/07/01 - 91/07/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
آرشيو



قالب های جدید وبلاگ
LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:





عینک دید در شب