شیشه پنجره راباران شست ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهدشست...

کودک که بودم یک چهل تکه داشتم که شبها با آرامش آن را رویم میکشیدم و میخوابیدم.چهل تکه ام با من به دنیا آمده بود، اما با من رشد نکرد...نه تنها رشد نکرد بلکه با قد کشیدن من او کوچک و کوچکتر شد طوری که دیگر رویم را نمی پوشاند.

بزرگتر که شدم چهل تکه ام بر اثر گذشت زمان پوسید و تکه تکه شد و تکه هایی که برایم شیرین و عزیز بودند هر کدام در روزی از روزهای کودکی،نوجوانی،جوانی و میانسالی ام جا ماندند...

اولین تکه آن را در 10 سالگی که به جرم بزرگ شدن دوچرخه ام را آویزان کردند از دست دادم...

یک تکه از آن را در سیزده سالگی که مجبور شدم خودم را بقچه پیچ کنم ،برای رهایی از گرگهایی که روزی برادر ، پدر و همسرم نامیده می شدند...

یک تکه از آن را در پیراهن دخترانگی ام که نسیم هرشب آرام میان آن میپیچید شاعرانه هایم، بوی کاهگل دیوار در کوچه های  کودکی ام و زنگهای خانه هایی که زدم و فرار کردم و خواب کوجه را به هم زدم...

یک تکه از آن را در آوای غریب مردی که برای اولین بار مرا به اسم کوچک صدا زد...

عزیزترین تکه از آن را لب پنجره اتاق مشترکم با مردی که برای رهایی از محرمیت او تمام حق و حقوق زنانه ام را گذاشتم و گذشتم...

یک تکه از آن را در تنهایی جمعه ای که دلم هوای تازه میخواست اما به جرم زن بودن و تنها بودن نتوانستم با خودم توی خیابانهای پر از مرد حریص خلوت کنم...

یک تکه از آن را جایی  که گریه مرد کناری ام را از روی دردمندی و گریه دردمند مرا از روی مکاری تفسیر کردند...

یک تکه از آن را در انعکاس صدای بغض آلود و ناامید مادرم که هرازگاهی میگوید " آخر برای تو دستم از گور بیرون می ماند"...

و آخرین تکه آن را در دستهای مردی که سر بزنگاه خواستن آمد، مرا تا لب چشمه عاشقی برد و تشنه رهایم کرد... و حالا ناشیانه برایم خط و نشان میکشد که تو تا آخر عمر باید تشنه بمانی...

چهل تکه ام پوسید و در پس این آرام آرام پوسیدنها نصف زنانگی ام جر خورد...

در پس این پوسیدنها فهمیدم که چقدر دردناک است انسان بودن و دردناک تر از آن زن بودن...

فهمیدم گاهی توی اوج شلوغی تنها ترینی...فهمیدم کسی موظف به آرام کردنت نیست...

دلم میشکند...شدید و پرصدا...آنقدر که مجبورم گوشهایم را بگیرم...

احساسم سر به فغان گذاشته، زناگی ام تقسیم شده و کوچکترین سهمش برای من است...ورشکسته شده ام، چیز کمی نیست...

سالهاست جسمم را خسته میکنم تا مبادا روح ورشکسته ام مجال جولان پیدا کند...ظاهر زندگی ام صاف و آرام اما در عمق آن غم و اندوه قلب ورشکسته ام ته نشین شده که با کوچکترین حرکتی به سطح می آید و سر به فغان برمی دارد...دلم زنانگی ام را میخواهد...دلم میخواهد وقتی کسی در اتاقم را باز میکند بوی زنانگی ام به مشامش بخورد...

آه گاهی آدم حاضر است هر چه دارد بدهد تا فقط چند ساعت بیخبر و رها از قید چیزهایی که آزارش میدهد در سکوتی محض آرامش بگیرد...

آه دلم جهل تکه ام را میخواهد...

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۷ساعت 21:15  توسط باران56  | 

هرچقدر که می گذرد بیشتر به این موضوع پی می برم که ماندن اشتباه است ..باید رفت .. از این محل .. از این شهر..از این کشور .. از این سیاره !!! 

آدم ها به میزان تهوع آوری برایم غیر قابل تحمل شده اند...

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۰ساعت 20:10  توسط باران56  | 

می دانی دوست جان، ما آدمها همینیم...دو روز باهم هستیم ، بعدش خسته میشویم از هم و میگذاریم میرویم...میدانی دوست جان، روز اول آنقدر باهم حرف های قشنگ میزنیم ، از زندگی میگوییم ، آرزوهایمان و ... روز بعد فقط یک نفرمان حرف میزند و بعدش هر دو از هم خسته میشویم...میدانی دوست جان ،آدم ها بعضی وقت ها میشوند ضعیف ترین موجودات روی زمین ... وقتی نیاز دارند به یک شانه ی صبور ، دو تا گوش بی منت ، یک سینه برای گذاشتن سر و زار زدن ...

میدانی دوست جان ،حتی وقتی قوی ترین زن یا مرد هم باشی ، یک روز دچارش میشوی...

دچار همین ضعفِ غیر قابلِ وصفی که میگویم...میدانی، دلم گرفته است ...حتی جالب ترین کارها هم نتوانست حالم را درست کند...میدانی دوستِ من ،ضعیف شده ام ،آنقدر که حتی نمیتوانم بنویسم ...

دوست من میدانستی چه کار سختی ست اعتراف به ضعف در جلوی چشمانِ تو...دوستِ خوبم ، میدانستی گفتنِ دروغ مسخره و مضحک "خوبم" چقدر سخت است...؟

دوست من ... بدان اگر از تو شانه ای بی منت خواستم ، گوشی خواستم تا بشنوی ، اگر به حرف زدنم مُصِر بودم ، سرد نباش ... اگر از تو خواستم ، یعنی تو لایق ترین فردی بودی که داشتم... دوست من ، نمیتوانی وسعت گرفتن دلم را بدانی ... میدانی،من برای تو ، تنها یک مجازی مسخره ام که هر بار دست هایم جرق جرق روی صفحه ی این کیبورد میخورد و چند خط چرت و پرت  مینویسم فقط برای سبک شدن خودم .و تو می آیی و از هر چهار پنچ باری که این صفحه را باز میکنی ، کامنت میدهی و میگویی چه زیبا...!

آری دوست من ... میدانی، حالا من شده ام یک زن ضعیف، که شاید از همه چیز بریده باشد ... میدانی دوست خوبم ،احساس زنانه را میدانی چطور است؟ دیگر آن احساس را هم ندارم...

دوست من ... ممنونم که تاآخر خواندی... معذرت میخواهم اگر طولانی شد یا غلط املایی یا نگارشی داشتم ....

این صفحه فعلا به روز نمیشود ... دوست من بمان ... بر میگردم...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۲۰ساعت 18:4  توسط باران56  | 

آخر یک شب کتابم را پرت میکنم ... خودکار میگیرم و تمام ورق ها را خط خطی میکنم . قیچی بر میدارم و موهایم را نصف نصف میکنم ... چاقو بر میدارم و دیوار را خط می اندازم . شاید هم مثل آن دفعه با ناخن ...

آخر یک شب پنجره را باز میکنم ، می ایستم و با دنیا خداحافظی میکنم و بعد میپَرم ...

فردایش ، یک نفر درِ حیاط را وحشیانه می کوبد ... این دختر خانم شما نیست ؟ و مادرم احتمالا پا برهنه میدود توی کوچه و به سرش میزند ... 

من این را می دانم ...

آن وقت من کسی را ندارم که با خودش بگوید کاش پاییز که بود ، روی برگ های زرد قدم میزدیم . زمستان میرفتیم زیر باران...و بهار ... کاش صبح ها با صدای زنگ من بیدار میشد...

کسی نیست که بگوید دوست خوبم ... کاش یکبار دیگر چشم هایت را باز کنی ...  

میدانی ، من که نباشم ، شاید تنها زن اخموی خیابان x  ، دیگر نباشد...شاید آن دختربچه فقیر

که بیشتر روزا برایش خوراکی میخرم تا مدتها دنبالم بگردد...

شاید اتاقم ،تختم،کمدم، برای برادرم شود و شاید اگر قبل از تمام شدنِ دانشگاهم  باشد ، استاد آخرین امتحان روی اسمم یک خط قرمز بکشد و شاید آهــی...

شاید بزرگترین تغییر در زندگی اطرافیانم حذف چهره شکست خورده  من باشد...

میدانی ، من هیچوقت آنی نبوده ام که توی رویاهایم بوده ام ...

- لعنت ... کیبورد خیس شد ...

- خداحافظ تا وقتی درست شود روحم ... 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۱۷ساعت 23:29  توسط باران56  | 

خدایا...

آدمهای خوب را سر راهم بگذار...

حس بسیار خوبی است هنگامی که در لحظه هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی،

بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود...

کلامش،نگاهش،حتی نوشته اش آرامش، شادی و امید بپاشد به زندگی.

فقط از دست خود خدا برمی آمده که آن آدم را،یا کلام و نگاه و نوشته اش را

برای آن لحظه خاص سر راه زندگی ما بگذارد .

شاید یکی دیگر از دعاهای روزانه هم بتواند این باشد که خدایا:

من را هم از واسطه خوب کردن حال بنده هایت قرار بده...

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۳ساعت 20:9  توسط باران56  | 

کسی که برایت آرامش:

مستحق ستایش است...

انسانها را در زیستن بشناس:

نه در گفتن:

در گفتار همه آراسته اند...

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۳ساعت 20:0  توسط باران56  | 


یک روز
که آسمان شهر تو
به طلوع تکراری اش سلامی دارد
خواهم آمد
و چون سهراب سرودی خواهم خواند.

آن روز
در خلوت تو و من
که چشم آدمی زاده ای دیگر نمی پایدمان
دستهای تو را
بوسه ای خواهم داد
و سینه ای که چون دشت برای تو گسترده ام
پیشکش ات می کنم
تا سر به روی آن آرام گیری.
دشت آغوش من
تشنۀ گُل آغوش توست
و گلستانی که از تو
این دشت را لبریز می کند.

بی نیاز از بهشتم می کنی
آنگاه که بر چشمان تو خیره ام.
گلستان آغوش تو را
بنده ای به خواب ندید؛
ابراهیم پیامبر هم نه.
چه بی صبرانه می خواهمش.
و شهدی که در آن گلستان
از لبان تو به غنیمت خواهم برد.

روزی که نفس های تو
کنار نفس های من
برقصد،
به تولدی دیگر پاسخی خواهم داشت
و آنگاه که به زیباترین حس جهان
دستهایمان را در هم فشرده ایم،
دوستت دارم را
آرام
آرام
در گوش تو خواهم خواند.

چشمهایت را ببند
آغوشی از آن دورها
برایت هدیه آورده ام .


"بسندساریما"

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۳ساعت 19:48  توسط باران56  | 

از گندمزارها که میگذرم،

دستم به خوشه هاست

دلم با تو...

از خیابان که میگذرم

یاد تو با من است،

چشمم به چراغ راهنما...

راه که میروم تو با منی

کندتر از من قدم برمیداری

زودتر از من به خانه میرسی...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۲ساعت 18:48  توسط باران56  | 

آدم دلش که بگیرد

دردش را

به کدام پنجره بگوید

که دهانش

پیش هر غریبه ای باز نشود....

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۱ساعت 22:53  توسط باران56  | 

بزرگترین هدیه ای که میتوان به کسی داد "زمان" است...

هنگامی که برای یک نفر وقت میگذاری قسمتی از زندگی ات را به او میدهی

که دیگر باز پس نمیگیری...

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۹ساعت 12:2  توسط باران56  | 

همیشه یه سری مسائل هستن که یا باعث پیشرفتت میشن یا باعث پس رفت...

و همیشه یه سری چیزا تا آخر عمر باهاتن 

و همین ها یه روز باعث میشن تو دیگه نتونی اونطوری که میخوای زندگی کنی, تو دیگه نتونی کار کنی, تو دیگه نتونی فکر کنی،و تو دیگه نتونی اون کسی رو که میخوای دوست داشته باشی ...

یکی گفت  مهم نیست میشه زندگی رو بدون اینها هم پیش برد و موفق شد

به اعتقاد من میشه زندگی رو ادامه داد ولی بعید میدونم بشه موفق شد...

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۹ساعت 2:58  توسط باران56  | 

فشار و شرایط سخت باعث می شه تو تغییر رویه بدی. نه این که بری به یه راهی که درست نیست ( که البته اونم میشه اما بحث الان من چیز دیگه ایه) تو فقط روشت رو تغییر میدی. بقول معروف ساخته می شی. قشنگ و دقیق تراش می خوری. هر چند پوستت کنده می شه...

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۷ساعت 18:11  توسط باران56  | 

قضاوت کردن ،کاری که مخصوص قاضی ست و بس.اگر به این باشد چقدر قاضی در شهر ریخته است که از قضاوت و صدور حکم و اجرای مجازات خود مطمئن هستند و درصدی به اینکه اشتباه خواهند کرد شک ندارند!

در این دادگاه نه اجازه ی دفاع چندانی وجود دارد نه اعتراض به حکم قاضی وارد است.

خدا ! بیا که انسان ها دارند جای تو را هم می گیرند!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۶ساعت 23:30  توسط باران56  | 

تنها تر شدم و بی حوصله تر. بی حوصله تر و خاموش تر... روزگاری تنهایی رو دوست داشتم و تنها می گزراندم. پشیمونم...ای کاش تنها نمی بودم و بهش عادت نمی کردم تا اینکه امرور اذیت نشم. تنها ماندم و دیگران رو نشناختم. مردمان رو شادی رو و مردان رو. بله درست گفتم،من مردها رو و خمیرمایشون رو نمی شناسم. تشخیص نمی دم پشت کلمات شون چه رمز واژه ای هست تا همراهشون بشم. ای کاش دوستان بسیار داشتم تا وقت رو باهر کدوم که آزاد بود بگزرونم.

نمی دونم چی دیگران رو شاد میکنه چه کلماتی و چه رفتاری. خیلی ها از چاپلوسی و دروغ لذت می برن . خوب من بلد نیستم. فکر می کنم اونها هم مثل من از دو رویی و دروغ برای جلب اعتماد بدشون میاد پس سکوت میکنم. سکوت آزار دهنده ای که همه رو فراری میده. اما نه خیلی ها خوششون میاد.

پر حرف نیستم تا چیزی رو که بلد نباشم در باره اش حرافی نمی کنم و این سکوت فقط خوشایند بعضی هاست اونهایی که مثل خودم هستن. تنها.

دلم گرفته. شکست خوردن تو زندگی دو جوره .یکی ناگهان و سریع سراغت میاد و تو سریع فراموش یا جبران میکنی و دیگری مثل رمان چند صد صفحه ای مقدمه ای مزمنه. و تو میدونی که شکست رو با روانت حس میکنی و باید مثل داروی تلخ آروم و هر روز بخوریش. " آهسته و در انزوا روح را می خورد و می تراشد"

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۲ساعت 17:51  توسط باران56  | 

ناگوارترین دردی که یک انسان متحمل می شود، بی حسی است. دردی که هیچکس از آن متأثر نمی شود، برایش مرثیه سرایی نمی کند و از کسی دعای شفاعت نمی خواهند.

شاید از همان روزی شروع شد که استامینوفن را ساختند!

همانجا که فراموش کردن درد راحت تر از درمانش شد. که فراموش کنیم این تکثیر درد های بی انتها را؛ که نهایتش می شود یک توده افکار و واژگان مدفون لای خاک خاطرات که تو را یکباره کنار خود دفن می کنند...

سختی ها همراه یک فریادند، به دنبال یک صورت مچاله شده از اخم و شاید شِکوه، اما بی حسی سخت تر از آن است که بنویسی، بگویی و حتی بشنوی ... آنقدر پیچیده تر که قرص های استامینوفنت تمام می شود و لبخند می زنی...

که کم کم جان می سپاری و می گویند چه بی مقدمه، و چه بی درد ...

نمی دانند مقدماتش را چطور فراهم کرده اند ...

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۸/۰۹ساعت 17:56  توسط باران56  |